معدن

دو روز لهستان بودیم برای شرکت در آخرین جلسه پروژه. معدن زغال‌سنگ گویدو را هم دیدیم. کار روی این معدن سال ۱۸۵۵ شروع شده و هنوز هم ادامه دارد. آن اوایل البته ملک شخصی آقای گویدو -از ثروتمندان اروپایی- بوده و الان احتمالن مال دولت لهستان است. راهروهای زیرزمینی قدیمی را تبدیل کرده‌اند به یک مکان توریستی و البته تجهیزات جدید بهره‌برداری را هم نمایش می‌دهند. با یک آسانسور بدقیافه رفتیم به عمق ۳۲۰ متری زمین. از این آسانسور برای انتقال محصول، کارگر و اسب استفاده می‌شده. از یک زمانی که تاریخ دقیقش یادم نمانده استفاده از زن و اسب در معادن ممنوع می‌شود. چون اسب بیچاره را به زور می‌کشیده‌اند پایین و تا آخر عمر همان‌جا نگه‌اش می‌داشته‌اند. روایت‌هایی هست که کورشان هم می‌کرده‌اند. در مورد زن‌ها البته نفهمیدیم چرا؟ حدس بابای آیدا این است که خانم‌ها سختشان بوده و اذیت می‌شده‌اند. البته آن معدنی که ما دیدیم مردها را هم بی‌شک اذیت می‌کرده. ولی کدامتان تا حالا شنیده‌اید مردها جایی اذیت شوند و برای راحتی‌شان قانون وضع کنند؟! تا یادم نرفته روزتان هم مبارک.

یک بیل بزرگ دیدیم که راهنما گفت اسمش هست «بیل قلب‌گون» چون از روبرو شبیه قلب است. بعد بیل را صد و هشتاد درجه چرخانید و آن ورِ قلمبه‌اش را نشان داد و گفت «البته معدنچی‌ها به این می‌گفته‌اند فیمِیل اَث از بس که خوش‌فرم است. خیلی چیز خوبی است». این جمله آخر را در حال تکان دادن بیل گفت، ولی نمی‌دانم چرا بابای آیدا جور دیگری برداشت کرد. خدا همه ما را به راه راست هدایت کند.

بابای آیدا در بدترین تصوراتش هم ممکن نبود بتواند این‌چنین کار طاقت‌فرسایی را در ذهنش مجسم کند. تازه ما قسمت‌های تمیز و مرتب معدن را دیدیم. آخرش بردندمان به اصطبل اسب‌ها که تمیزش کرده بودند و شده بود رستوران. یک نمایش موزیکال کوچک هم برای‌مان اجرا کردند که چون به زبان لهستانی بود نفهمیدیم چه گذشت. بعد از شام یک لیوان‌های خیلی کوچکی آوردند که گویا محتویاتش چیز خوبی بود. از برق چشم‌های استاد بلژیکی فهمیدم. بابای آیدا طبیعتن تماشاچی بود. هانس کمی از سر لیوان چشید و لیوان را گذاشت روی میز که دستش لرزید و همه‌اش ریخت! با حسرت به لکه رومیزی نگاه کرد و گفت «ساچ اِ وِیست!». بابای آیدا فضولی‌اش گرفت و پرسید این چند درصد به‌لیمو داشت و جواب شنید سی و هفت درصد. البته با توجه به نزدیکی‌مان به مرز روسیه چندان هم بعید نبود.

خیلی یادداشت دارم از این سفر. کم‌کم می‌گذارمش اینجا.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای معدن

  1. روح اله :گفت

    ونسان ونگوگ در اثر دیدن کارگران معادن ذغال در بلژیک کلا کشیشی را کنار گذاشت و به خدا بی اعتقاد شد!
    ————-
    حق داشته!

  2. ريحانه :گفت

    روزتون مبارك.ان شاالله سالهاي سال سايتون بالاي سر آيدا و مامانش باشه.
    ———-
    ممنون🙂

  3. ابيا :گفت

    اقا در مورد برق چشم استاد نوشته بودي ما كلي مشعوف شديم و ياد جكي قديمي افتاديم
    ————-
    تعریف نکردیش که؟!

  4. روزت مبارک بابای آیدای عزیز! در مورد» اسب و زن» هم نوشتی یاد یک بنی افتادم که یک حرفی زده بود در مورد انقلاب و دستاوردهایش (!) که حضورا و شفاها عرض خواهم کرد اگر فرصت دیداراتفاق افتاد.

  5. Nasim :گفت

    ای بابا! بابای آیدا روزت مبارک!
    هنوز شربت به لیمو رو تست نکردی؟
    ———–
    ممنون. نه هنوز!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s