نارنیا

Wouldn’t it be dreadful if some day in our own world,
at home, men started going wild inside, like the animals
here, and still looked like men, so that you’d never know
which were which?

مجموعه هفت جلدی وقایع نگاری نارنیا را آقای لوییس برای بچه‌ها نوشته. در تقدیم‌نامه اولین کتاب خطاب به لوسی، دخترخوانده‌اش، که ازقضا از شخصیت‌های کتاب هم هست چنین می‌نویسد:

این داستان را برای تو نوشتم اما وقتی نوشتن‌اش را شروع می‌کردم متوجه نبودم که دخترها زودتر از کتاب‌ها بزرگ می‌شوند. نتیجه‌اش این شد که تو الان برای قصه‌های جن و پری زیادی بزرگ شده‌ای و تا وقتی که این کتاب چاپ و صحافی شود بزرگتر هم می‌شوی. ولی یک روز آن‌قدری پیر می‌شوی که خواندن قصه‌های پریان را ازسر بگیری. آن روز می‌توانی کتاب را از ردیف بالایی برداری، گرد و خاکش را بگیری و به‌ام بگویی نظرت درباره‌اش چیست. احتمالن باید کَرتر از آنی باشم که صدایت را بشنوم و پیرتر از آنی که حرفت را بفهمم، ولی من، سی اس لوییس، بایستی هم‌چنان پدرخوانده مهربانت مانده باشم.

تا آنجایی که یادم می‌آید و البته حس و حال جستجو کردنش هم نیست، تابه‌حال دو جلد از این مجموعه روی پرده سینما رفته که امیدوارم حرف‌های پیرمرد را -که گاه و بی‌گاه در کتابش آمده- در فیلم گنجانده باشند.

دو جلد اولش را به همان ترتیبی که آقای لوییس نوشته، خوانده‌ام. جلد اول داستان درباره سرزمینی است با نام نارنیا که در سیطره زن بدسیرتی است به نام جادوگر سفید. جادوی این زن، نارنیا را در زمستان سردی فرو برده که هیچ‌گاه به کریسمس نمی‌رسد! چنین نقل شده که پسر آدم و دختر حوا به این سرزمین می‌آیند و جادوگر سفید را شکست می‌دهند و برای همیشه پادشاهان این سرزمین خواهند بود. دو برادر و خواهرانشان -پیتر، ادموند، سوزان و لوسی- منجی‌های وعده داده شده هستند که از طریق یک گنجه وارد می‌شوند و با جادوی کودکی و البته با کمک شیر سخنگو -اصلان- خورشید و گیاه را به نارنیا برمی‌گردانند.

گیاهان و جانوران نارنیا همه سخن می‌گویند. فکر می‌کنند و احساس دارند و از همه مهم‌تر، در نارنیا هیچ کس جای دیگری را تنگ نمی‌کند. شاید یک جور مدینه فاضله که با تصورات کودکانه برای بزرگ‌سالان ساخته شده. بزرگ‌سالانی که -همانطور که در ابتدای کتاب درباره بمباران لندن می‌آید- به دنبال ساخت اتوپیای تخمی خودشان هستند. نارنیا یک‌جور محل فرار است. مفری که در این دنیا یافت می‌نشود.

در کتاب دوم اما از سرگذشت کودکیِ پرنس کاسپین متوجه می‌شویم که حضور آدم‌ها همین نارنیا را هم به گند کشیده است. درختان سخنگو به خواب رفته‌اند و حیوانات اصیل نارنیا خودشان را در غارها مخفی کرده‌اند. وقتی شاه پیتر، شاه ادموند، ملکه سوزان و ملکه لوسی با شیپور جادویی پرنس کاسپین به نارنیا فراخوانده ‌می‌شوند و وقتی -به راهنمایی دورف کوچکی که دی‌ال‌اف یا دوست کوچک عزیز صدایش می‌زنند- در سفر به رزم‌گاه هستند، ملکه لوسی کوچک به خواهرش می‌گوید: «فکر ترسناکی به ذهنم آمده. وحشتناک نیست اگر روزی در دنیای خودمان آدم‌ها مثل حیوانات این‌جا از درون وحشی شوند در حالی که هنوز ظاهر انسان دارند و تو توان تشخیص‌شان را نداشته باشی؟».

بابای آیدا فکر می‌کند آقای لوییس به خاطر همین ایده وحشتناک، نارنیا را خلق کرده تا مدتی در آرامش، درونش زندگی کند.

این نوشته در پیشنهاد کتاب, آقای عقل کل, برای آیدا ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای نارنیا

  1. ريحانه :گفت

    هميشه از اصلان و اون جنگل ميترسيدم. كلا من از شير جماعت ميترسم. چه مهربون چه بدجنس

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s