منتی نیست اگر روز و شبی بیش‌ام داد

۱- آغاز کردن این نوشته سخت است. می‌دانم که خیلی طولانی می‌شود و البته نگران هم نیستم. می‌دانم آن‌ها که اینجا را می‌خوانند؛ که دوست دارند اینجا را بخوانند، تا آخرش با بابای آیدا می‌مانند. کامنت‌ها را هم می‌بندم تا دردسرتان نداده باشم برای نوشتن احساسی که به نوشتن نمی‌آید.

۲- فکر کنم قبلن این‌جا نقل قول کردم از هانس که «دانستن» و «فهمیدن» و «هوش و استعداد» گناه ما نیست. هوش و استعداد مادرزادی است -شما بگو خدادادی- و دانسته‌ها حاصل سال‌ها تلاش و مطالعه است.

ما این‌طوری هستیم که مسائل و آدم‌های مورد علاقه‌مان، آن‌چه و آن‌که برای‌مان مهم است را خوب می‌بینیم و زود می‌فهمیم. فهمیدن گاهی -بل‌که همیشه- درد بزرگی است.

۳- ابوعلی سینا را می‌گویند اهل حال بوده از نوع جسمانی‌اش. همین بابای آیدا را دچار شک می‌کند در صحت این روایت: روزی همسرش سوالی از ابوعلی -که بالای پله‌ها نشسته بود- پرسید. مرد در جواب ماند و گفت نمی‌دانم (یا نمی‌توانم). گفت تو که نمی‌دانی و نمی‌توانی چرا آن بالا نشسته‌ای؟ جواب شنید: «من به اندازه دانایی (و توانایی)‌ام بالا آمده‌ام. اگر قرار بود در حد نادانسته‌ها (و ناتوانی‌ها) بالا بروم الان در آسمان‌ها بودم». بابای آیدا فکر می‌کند هر اندازه که ندانستن سرخوشی می‌آورد، دانستن و نتوانستن، غم.

۴- دوستی قدیمی زمانی در صفحه معرفی پروفایل اورکات‌اش نوشته بود «من زمانی خود واقعی‌ام را احساس می‌کنم که به طرز غیرقابل تحملی غمگین‌ام». این را همین‌طوری ناگهانی یادم آمد.

۵- از آدم‌هایی می‌گفتم از جنس بابای آیدا که حواس لعنتی‌شان هست اگرچه خیلی وقت‌ها به روی خودشان هم نمی‌آورند. که می‌فهمند وقتی دوستی، عزیزی جایی از جمله را محکم نگفت، جایی از خنده‌اش ترک داشت، ساعت غیرمعمولی زنگ زد، مسأله بی‌اهمیتی را بیش از حد انکار کرد، از زندگی و مرگ گفت، چیزی می‌داند و در بازگویی‌اش گرفتار یکی از همان نتوانستن‌ها شده. ناتوانی در گفتن. اینجاست که تو هم وارد می‌شوی در این گرفتاری. می‌مانی بر سر دوراهی که بگذاری تلاش بی‌ثمرش را ادامه دهد یا بگویی و راحت‌اش کنی.

۶- پدربزرگم -که به رسم سابوناتی‌ها آغا صدایش می‌زدیم- چند سال پیش رفت. آغا یکی از همان‌ها بود که مغزشان خیلی کار می‌کند. از همان‌ها که همه چیز را با جزییات می‌بینند و بلد نیستند دنیا با همه گند و گه‌اش به تخمشان نباشد. این فهمیدنشان را البته به روی خودشان هم نمی‌آورند. روح آدم را می‌گویند جا دارد که خیلی خیلی ظرفیت‌اش را ببرد بالا. همین عرفا و این‌ها می‌گویند. مزخرف می‌گویند البته. تنها راه بالا بردن ظرفیت این است که هرچه بدبختی دیدی دایورت کنی روی تخمت. نکنی فاتحه‌ات خوانده است. مثل آغا.

۷- تعطیلات زمستانی -بین دو ترم- بود که از تهران آمدم شیراز. شب را ماندم شیراز پیش خاله و پسرخاله‌ها. ریش دایی و لباس سیاه خاله و البته سابقه بیماری آغا همه‌چیز را گفت. هنوز کسی جرئت نداشت به من بگوید. از زیر زبان پسرخاله دومی کشیدم. راستش نمی‌دانم این چه رسم مسخره‌ای است که مرگ را از آدم پنهان می‌کنند. تا آن زمان رفتن هیچ عزیزی را ندیده بودم. آغا اولین بود. گریه نکردم. راه‌رفتن به وقت ناراحتی را از باباعلی دارم. تنهایی می‌خواستم و جاده و پای رفتن. موسیقی هم اگر بود که چه بهتر. صبح فردا با ماشین دایی نرفتم. گفتم می‌خواهم تنها باشم. دریغ کردند. دنیا همین است. بزرگ‌ترین داشته‌ات -تنهایی- را هم به وقت نیاز می‌گیرند. خاله با اتوبوس همراهم آمد. دوستم دارد و می‌فهممش. آغا هم همین‌طور بود. سعی می‌کرد همه چیز را بفهمد. همین هم بود که هیچ‌وقت فهمیده نشد. موسیقی ولی داشتم. ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود با صدای تنبور. گریه نکردم.

۸- رفتم خانه و قرآن مادرم را برداشتم. باباعلی پرسید کجا می‌روم. گفتم می‌خواهم تنها باشم. نفهمید. آدم‌ها نمی‌دانند دیگران کی تنهایی می‌خواهند. زدم به کوه. تند می‌رفتم. عرقم در آمده بود. گریه نمی‌کردم اما. زیر سایه درختان چنار نشستم. سرِ چشمه. کتاب را باز کردم. یاسین آمد. لابد از بس که مادرم می‌خواندش. تسکینِ درد من نبود. به تخمم که فلان میوه را می‌دهی و بهمان شربت را. می‌دهی که می‌دهی. مگر میوه و شربت ندیده‌ایم. رسیدم به آنجا که می‌گفت «پس در آن روز کمترین ظلمی به هیچ کس نشود» تا آن‌جا که بر «آن‌ها از جانب خدای مهربان سلام و درود رسانند». ظلم! مهربان؟! بغضم ترکید و آرام شدم. وقتی برگشتم باباعلی خیلی گریه کرد. دوستم دارد و نگرانم شده بود. می‌فهممش.

۹- از مراسم تشییع و خاکسپاری و ختم و کوفت و زهرمار متنفرم. بزرگترین توهین است به یاد و خاطره عزیز رفته. گه‌ترین جایش هم آن آخوندی است که پولی می‌گیرد و روی منبر از محاسن مرده می‌گوید. این فرنگی‌ها ظاهر مرده را بزک می‌کنند و ما باطنشان را. کاش یکی پیدا می‌شد این مراسم مسخره را تعطیل کند.

۱۰- باباعلی درددل می‌کرد که یک ریال پول توی جیبم نیست. مادرم پول دم دستش نمی‌گذارد از ترس سیگار که برایش سم است. باباعلی می‌گفت آرزو به دل مانده‌ام که یک بار توی بیمارستان -که این روزها خانه دومش است- مادرت بیاید و آرام در گوشم بگوید «بدبخت شدم. آبروم رفت. هیچی پول همرام نیس». من هم بگویم دست بکن توی جیب شلوارم. بگوید مسخره‌بازی درنیار. تو پولت کجا بوده. بگویم حالا تو دست بکن. دست بکند توی جیبم و پنج تا هزار تومنی در بیاورد. شاد و خوشحال بگوید «آخی. علی آبروم خریدی». باباعلی قوه تخیل خیلی قوی‌ای دارد.

۱۱- توی بیمارستان سرم‌اش -که با چه بدبختی وصل شد به رگ‌هایی که خشک شده‌اند از تزریق‌های متوالی دارو- تمام که شد از همه پرستارها -یک به یک- تشکر کرد. گفت «همشو باهام دوستن». گفتم هیچ پرستاری هیچ مریضی را دوست ندارد توی این بیمارستان خراب شده. برایش از دکتر صفرکیلومتری گفتم که مریض را بین خودشان «همون سیاه پیریه» صدا می‌زند. گفتم جز خانواده کسی نیست توی این دنیا که قلبش برایت بتپد.

آدم توقعش از عزیزانش خیلی بیشتر است. همیشه.

۱۲- سخت است که آدم این‌ها را بنویسد: باباعلی دارد می‌میرد. صدای باباعلی را سه هفته پیش وقت خداحافظی آخرین بار بود که شنیدم. دیگر کسی برایم با آن صدای خش‌دار و آن شور همیشگی اشکی در گذرگاه تاریخ را نمی‌خواند. صورت عرق کرده باباعلی را دیگر روی صورتم نمی‌توانم حس‌کنم. دستش را دیگر نمی‌توانم ببوسم. خیلی سخت است. باباعلی دارد می‌میرد. اشکم اما در نمی‌آید.

۱۳- بابا علی -در حالی که با دست به پشتش اشاره می‌کرد- می‌گفت: دَرسَت را بخوان این را هم اگر بخرند می‌فروشم و خرجت می‌کنم. چشم باباعلی. چشم. تا ابد می‌خوانم.

گفتی مردم‌دار باشم؟ چشم. گفتی مراقب کتاب‌هایت باشم که یادگارت هستند؟ چشم. چرا عصبانی هستم؟ به قول آیدا «نمی‌تونم نباشم».

۱۴- تصاویر همیشه همراهم هستند. نشسته بودم توی حال. باباعلی آمد کنارم نشست. ژیلتم دستش بود. از کنار دستشویی برداشته بود. گفت این چیه بابا؟ برایش توضیح دادم. از این‌ها که ویبره دارد. گفت «میتونی بذاریش برای من خودت از اونجا یکی بخری؟». دلش نازک است. بگویی نه ناراحت می‌شود. گفتم حتمن. بعد پول دادم به امین که برایش یکی بخرد. تصویرش ولی قاب شده توی سرم. آخرین تصویر است. دست‌های زمخت باباعلی که ژیلت را گرفته. شلوارکردی سیاه و زیرپوش آبی با یخه عرق کرده. باباعلی ریش پروفسوری «دارد». دستم نمی‌رود بنویسم «داشت».

آدم گاهی باید تصویری داشته باشد گوشه‌های ذهنش برای ترکاندن بغض‌های سمج گلوگیر. به امید دیدار باباعلی.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.