تکیه‌گاه

مدرسه راهنمایی ما نیمکت‌هایی داشت که نشیمنگاه‌اش وصل بود به میز ردیف عقبی. یک بار بعد از برپا بچه‌های ردیف عقب خوشمزگی‌شان گرفت و میز را تاجایی که می‌شد کشیدند عقب. بی‌هوا خودم را ول کردم روی نیمکتی که دیگر نبود. درد نداشت زمین خوردن ولی ترس بدی داشت. حال بدی می‌دهد به آدم رفتن ناگهانی تکیه‌گاه‌ها.

همان حال را دارم. پشتم خالی شده.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

10 پاسخ برای تکیه‌گاه

  1. ابيا :گفت

    سلام برادر
    من ارزوي شفاي عاجل دارم
    بعدش هر كاري داري ايران
    بگو !ادم ها درسته از هم دورن ولي مي شه كمي رو نوع دوستي شون حساب كرد
    شما هم برادر اونجوري رو ما حساب كن
    ما همه جوره در خدمتيم

  2. rouhi :گفت

    hale badi midahad be adam raftane nagahanie tekyegah-ha … agha terekidam ba 2 poste akharet, … too injoor mavaghe mimoonam ke chi begam… ghame akharet bashe

  3. سلام احسان جان!
    دیشب پست قبلیت را که می خواندم، اولش فکر کردم خاطره است اما از بند ده به بعد واقعیت دستم آمد و قاطی کردم …الان هم که دارم این را می نویسم حالت را می فهمم که یک بار به سر خودم هم آمده… نمی دانم چگونه باید بنویسم… دستم می لرزد…فقط ایستاده بمان درست مثل سرو. روح باباعلی شاد و رحمت قرینش باد.

  4. ریحانه :گفت

    بابای آیدا همیشه از خوندن ‍پستهاتون لذت میبردم ولی الان فقط گریه میکنم. تنها میتونم بگم متاسفم. واقعا هیچ حرفی برای گفتن ندارم فقط متاسفم

  5. کرمونی :گفت

    آنروز که پدرم رفت هیچ چیز ارامم نکرد. الان هم اشکهایم اگر جاریست به خاطر حال جفتمان است اما یک حرف که انروزها آرامم نکرد اما بعدها آرامم کرد را به شما می گویم فکر کن بابا علی به سفری رفته که تو فردا می روی.عمیقن متاسفم..زندگی همینه آقا احسان. فقط صبر و اینکه قدر او که مانده را بدانیم..همین

  6. ناشناس :گفت

    دراندیشه ی بازی روزگار بودم که ناگهان سکوتی غریب وجودم را تسخیر کرد ، غمی غریب قلبم را فشرد . غمی تلخ تر از غم غربت ، غروب وجودت از تلخی هر غروبی تلخ تر بود. هیچ مرهمی ارامم نکرد جز احترام به اراده ی الهی !
    پس اسوده بخواب پدر که یاد و خاطرت همواره در ذهنمان جاریست.

  7. الهه :گفت

    سلام. خیلی‌ متاسفم. خدا رحمتشون کنه.

    ما رو در غمتون شریک بدونید.

  8. آرزو :گفت

    بابای آیدای عزیز: آقای احسان
    برای شما استقامت و صبر و برای باباعلی رحمت الهی آرزو دارم.
    در پناه حق

  9. رامک :گفت

    متاسفم. نمی دانم چه می شود گفت. همین چند ماه پیش برایم پیغام تسلیت نوشتید. گرچه حرف ها از انده آدمی نمی کاهند اما همین جملات ساده و کوتاه گاهی تسلی اند. کمرنگ هست اما برای من بهتر از هیچ بود. اگر کاری از من ساخته است حتما انجام خواهم داد.

  10. امیرعباس :گفت

    احسان عزیز
    می‌فهمم حسی را که داری. یعنی از نه سالگی دارم مدام می‌فهمم. آرزو می‌کنم صبرت (که می‌دانم خیلی زیاد است) از غمت (که لابد قد یک دنیاست) بیشتر شود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s