باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را

۱- از دردهای بزرگ این دنیاست مسری بودن غم بین آدم‌ها؛ شاید اگر بگویم بین دوستان، نزدیک‌تر است به واقعیت.

۲- برای بابای آیدا همیشه یکی از سخت‌ترین کارها بوده تسلیت گفتن. شاید هم به خاطر آن مراسم کذایی ختم و غیره باشد که -مثلن- از هزار نفری که می‌آیند و جمله‌هایی سر هم می‌کنند از قبیل «من را در غمت شریک بدان» و «خدا بهتون صبر بده» و «تسلیت می‌گم» و «بقای عمر شما باشه» و «غم آخرتون باشه»، حداکثر ده-بیست نفرشان باشند که با غمت غمگین می‌شوند و با شادیت شاد.

این‌جا اما بابای آیدا با همه وجودش دید دوستانی را که غمگین شدند. که بغض کردند و گریه. از ته دل. کم و زیاد داشت البته. نمی‌شود نداشته باشد. آدم است دیگر قلبش برای یکی بیشتر می‌تپد و برای دیگری کمتر.

۳- این توضیح را بابای آیدا بدهکار است به همه دوستانش؛ همان‌ها که ضربان قلبشان با شنیدن این خبرها عوض می‌شود.

اول این‌که حال همه ما خوب است. روزهای اول ته دلم خالی بود و هنوز هم هست البته. درد معده را که همیشه دارم به وقت ناراحتی. گاهی کمی شقیقه‌هایم می‌زند که آن هم غریب نیست. روی صندلی نشستن هم سختم است وقتی مضطربم که آن هم با چند قدمی راه رفتن حل می‌شود.

ندیدن و ندانستن شاید بد هم نبود برای ما. یکی دو شب با گریه گذشت اما آرام آرام باورمان به مرگ، محو شد. این‌که چشمت نمی‌افتد به جسم بی‌روح و پارچه سفید و تابوتی که آن بالا روی دست‌های جمعیت می‌رود و سوراخ زمین -کنار مزار بی‌بی- و خاک تازه و مرطوب و بوی گلاب، باعث می‌شود که باباعلی را نه در زمین سرد پشت پیرمراد که توی اتاق ببینی در حال نوشیدن چایی. بلکه گاهی هم بیاید شریک لواشک خوردنت شود! آیدا هم خیلی مؤثر بود در این قضیه. بچه است و غم را برنمی‌تابد. صبح‌ها آهنگ شاد می‌خواهد و پارتنر رقص. جای غم را تنگ می‌کند دختر بابا. تکیه‌گاهی است برای پدر و مادرش.

هیچ چیز شاید بهتر از این نیست که شریک زندگی‌ات بلد باشد به وقت غصه بیاید بنشیند کنارت، بازویت را بگیرد، سرش را بگذارد روی شانه‌ات و با گریه‌ات آرام گریه کند و یک کلام هم نگوید مگر به وقتش. مریم از وجودش مایه می‌گذارد برای بابای آیدا. خواستم بگویم که حواسم هست.

۴- ممنونم از همه دوستانی که اینجا، در وبلاگ‌‌شان، با تلفن یا توی همین آفیس اظهار لطف کردند به بابای آیدا. امیدوارم بتوانم قدردان محبت‌هایتان باشم.

۵- دوستی گفت غم آخرت باشد. گفتم غم که اول و آخر ندارد! گفت غمت کمتر از شادی‌هایت باشد. آرزو می‌کنم که همیشه شادی‌هایتان بیشتر باشد از غم‌هایتان.

تا دوست داری‌ام

تا دوست دارمت

تا اشک ما به گونه هم می‌چکد ز مهر

تا هست در زمانه یکی جان دوست‌دار

کی مرگ می‌تواند

نام مرا بروبد از یاد روزگار

بسیار گل که از کف من برده است باد

اما منِ غمین

گل‌های یادِ کس را پرپر نمی‌کنم

من مرگ هیچ عزیزی را

باور نمی کنم

این نوشته در مامان آیدا, خاطرات بابای آیدا, روزانه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

18 پاسخ برای باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را

  1. علی :گفت

    احسان جان! خدا شما رو برای همدیگه و برای ما نگه داره. روح بابا علی هم حتما شاد می شه از داشتن همچنین گل پسری، گل عروسی و گل آیدایی!

  2. rouhi :گفت

    حسین پناهی می گه:‌»همه چی از یاد آدم می ره، مگه یادش که همیشه یادته».

  3. ابیا :گفت

    sabret bish tar az gozashte,shadi hat tolani tar,chakerim,ya hagh

  4. نسیم :گفت

    من غمین گلهای یاد کس را پر پر نمی کنم
    من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم…

  5. Mehdi :گفت

    Tahamol gham inja tanhaee sakhte. Mamolan gham ro ba ham rahattar mishe tahamol kard ta inke tanha ye goshe donya oftade bashi …

  6. رامک :گفت

    امیدوارم شادی های حضور آیدا مرهم زخم هایتان باشد

  7. علی :گفت

    تنها چیزی که به ذهنم می رسه: «متاسفم».

  8. هادی :گفت

    کاش میدانستی
    تواگرمیماندی
    شب تنهایی ما مهتابی بود
    آسمان دل ما آبی بود
    آه و افسوس
    کوچ تو بیخبر و آنی بود

    خدا بابا علی را بیامرزد ازته دل مهربون بود. یادش بخیر

  9. علی :گفت

    احسان جان
    چند روزیه که ما هم با شنیدن این خبر متاثر شدیم و از گفتن تسلیت طفره رفتیم چون یکی از سخت ترین کارهاست. الان هم با این یاد که «هر نفسی مرگ را میچشد» این چند کلمه را مینویسم به امیدی که با این یاد، آرامش و صبر در وجود تو و خانواده عزیزت ساکن بشه.

  10. مخ :گفت

    دیر آمدم… بارها آمدم ولی جرات گفتن نداشتم…
    بغض کردم ولی چون شانه ای برای جاری شدن نبود…فرو دادم…

    صبر کردم…ولی هنوز بی باورم… بی باور…

  11. آرزو :گفت

    شنیدن تسلیت از سوی دوستان مرهمی است مقطعی برای آنکه عزیز از دست میدهد.
    امیدوارم، بودن همراهان خوبی مثل مریم جان و آیدای عزیز باعث بشه راحت تر با این قضیه کنار بیاید.
    میدونید من بعد از 20 سال نتونتستم واقعیت رو قبول کنم و هنوز چشم انتظارم.😦

  12. محسن :گفت

    ديشب شنيدم باباي آيدا و نمي دونم چند روز شده و نمي دونم ديگه چه فايده اي داره هميشه دير بودنم.. كنارت ميشينم و حرفي نمي زنم. حرفاتو مي خونم و سكوت مي كنم…

  13. ريحانه :گفت

    ميدونم تسليت گفتن فايده‌اي نداره. فقط شايد گذر زمان بتونه يه مرهم خيلي كوچيكي بشه به درد بزرگتون.خداوند آيدا و مامان گلش رو براتون نگه داره.

  14. عامو حسن :گفت

    سلام عامو جوني
    چند وقتي ميشه كه ميخوام برات يه چيزي بنويسم آخه خيلي وقت نيست كه خبر دار شدم وبلاگ داري. من از خوندن مطالب وبلاگت خيلي لذت بردم ، جالب مينويسي ، به دل ميشينه.
    منوببخش كه اولين باري كه برات مينويسم بايد بهت تسليت بگم. وقتي خبر روشنيدم من هم مثل تو نتونستم برم. نتونستم برم اما خاطرات باباعلي تو عكاسي وقتي داشت نگاتيو رو رتوش ميكرد ، وقتي سوار بر موتورش از تو كوچه انارستون رد ميشد و خاطرات مهربونياش ،……… برام زنده شد. خاطراتش زنده شد اما دلم گرفت.
    خدا رحمتش كنه
    ————————-
    سلام عامو حسن
    لطف کردی. انشاالله که خودت و خانواده همیشه سالم و شاد باشین.

  15. gistela :گفت

    بدی مرگ فقط اینه که….دلمون براشون تنگ میشه …هیچ کاری هم نمی شه کرد

  16. Ali :گفت

    سلام آقا احسان،
    تازه از خوندن وبلاگت متوجه شدم که این اتفاق برات پیش اومده، دلفت با همه کوچک بودنش بعضی وقتها بزرگ میشه و با این همه وسیله ارتباطی مدتها از دوستان بی خبر میمونی.
    به هر حال از شنیدن این خبر خیلی متاسف شدم و امیدوارم روحش قرین رحمت و آرامش باشه.

  17. Ali :گفت

    سلام آقا احسان،
    تسلیت عرض میکنم، ایشالا غم آخرت باشه، و همیشه شد باشی،

  18. ناشناس :گفت

    faghat sabr. ba’d e in etefagh mifahmi ke negahet be zendegi kheyli avaz mishe. kheyli barat hame chiz bi arzesh mishe.saboor bash.saboor

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s