هجرت

فروردین هشتاد و هفت، وقت کوچ موقت و غیبت صغرای فرزند ارشد، بوسه دلداری و خداحافظی و به امید دیدار…

تیر هشتاد و نه، کوچ ابدی پدرِ پسر ارشد، و جای خالی بوسه دلداری و حسرتِ شاید همیشگیِ دیدارِ دوباره …

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.