بدون عنوان

رفته بودم بهرگان برای تدریس هایسیس. بار دومم بود. تجربه خوبی نداشتم از دوره قبل. مسوول آموزش منطقه گفته بود بالای دیپلم می‌تواند در کلاس شرکت کند. دوره‌های کوتاه‌مدت جنوب فرصت مناسبی است برای پول درآوردن استاد مربوطه و استراحت شاگردان. همیشه هم البته اینطور نیست. مثلن بچه‌های آریاساسول (عسلویه) را یادم است که برای یادگرفتن می‌آمدند. در هر حال کلاس شلوغی بود و مجبور شدم روز اول پکیج‌های آموزشی (کیف و کتاب و دفتر) را بدهم و روانه‌شان کنم پی زندگی‌شان. لیسانس‌ها را نگه‌داشتم سرکلاس. از آن دوره دوم می‌گفتم. این‌بار بچه‌های خوبی بودند. یعنی بچه که نبودند. بزرگان منطقه نفتی! فوق‌العاده مؤدب و خوش برخورد و انسان. تنها مشکلی که داشتم این بود که شب بعد از تمام شدن کلاس باید از یک جاده کج و معوج و با مینی‌بوس می‌رفتم هتل گناوه. با مسوول اسکان صحبت کرده بودم و گفته بود اتاق خالی نداریم توی منطقه. دروغ می‌گفت. ممکن نیست توی منطقه نفتی اتاق خالی نباشد. شب سوم توی مینی‌بوس یکی از شاگردهای دوره قبل قیافه زار و نزارم را که دید شماره اتاقش را داد و گقت به مسوول اسکان بگو این اتاق خالی است. گفتم. حالش گرفته شد. گفت اتاق‌های مدیرها را نمی‌توانیم بدهیم. یک ضرب المثلی هست که باید توی این موقعیت استفاده کرد با این مضمون که مثلن «خدا کوتاه اومده، خادم مسجد کوتاه نمیاد»؟ ولش کن یادم نیست. بعد از کلی غرزدن یک اتاق کوچک خیلی خیلی کثیف داد به بابای آیدا.

خاطره را تعریف کردم که همین‌طور الکی دور هم باشیم. نکته اخلاقی خاصی نداشت جز اشاره به مرام و نوع‌دوستی و وظیفه‌شناسی ملت بزرگ ایران. از اتاق اسکان آمدم بیرون که موبایلم زنگ زد. کارشناس دادگستری بود که هفته قبل آمده بود برای ارزیابی خانه. خیلی موقر و سنگین و این‌ها توضیح داد که صدتومان قبلی فقط هزینه کارشناسی بوده و صدتومان دیگر هم بریز به حساب برای هزینه رفت و آمد. تاکسی تلفنی هم اگر گرفته بود چهل تومان بیشتر نمی‌شد البته.

روز آخر کلاس که تمام شد نشسته بودم توی لابی مجتمع تفریحی، منتظر تاکسی. مسوول اسکان را دیدم که بدجور به جوش و خروش افتاده بود. سریع خودش را رساند به مسوول مجتمع و با شوق و ذوق گفت: «آقای ماهی‌صفت با گروهش رسیدن. گفتم اول بیان اینجا پذیرایی بشن بعد برن اتاقاشون استراحت کنن». چند دقیقه بعد خبر رسید که گروه هنرمندان خسته هستند و ترجیح می‌دهند اول اتاق‌ها را تحویل بگیرند. پرس و جو کردم و مطلع شدم که گویا قرار بود فردایش به مناسبت یکی از اعیاد جشن بگیرند.

با تاکسی رفتم گناوه و از آنجا به بوشهر. اول قرار بود با هواپیما از فرودگاه بهرگان برگردم تهران. بعدش برنامه‌ام عوض شد. بسوزد پدر عشقولانه و نامزدبازی! با شرکت تماس گرفتم و گفتم بلیط برگشتنم را عوض کنند. تماس گرفته بودند با آموزش منطقه و رییس آموزش هر چه از دهنش درآمده بود گفته بود به رییس شرکت. خیلی هم مطمئن نیستم البته. این آدم روده راست توی شکمش اگر هم داشت زیاد نبود. احمد برایم بلیط بوشهر-شیراز خریده بود. با هم رفتیم فرودگاه. مسیر شلوغ بود. حاجی‌ها می‌آمدند یا می‌رفتند. یادم نیست. کسی را داخل فرودگاه راه نمی‌دادند. بلیط را نشان دادم. گفتند پرواز کنسل شده. برو به سلامت. به همین راحتی! قصه برگشتن با اتوبوس و تنگ بوالحیات و این‌ها هم که گفتن ندارد. توی جاده به این فکر می‌کردم که کاش کمی تقلیدصدا بلد بودم.

کلن زندگی عادی یک آدم معمولی هم کلی ماجرا و هیجان و غیرمترقبه داشت در ایران. اینجا اما زیر باران هم که رکاب می‌زنی، می‌دانی کی بند می‌آید چون قبلش پیش‌بینی وضع هوا را دیده‌ای. اینجا هیجان زندگی کم است و در عوض فرصت فکرکردن زیاد. هر چه دلت بخواهد. همین فکرکردن است که آدم را به قا می‌دهد. خواستم بدانید چرا کم می‌نویسم.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

11 پاسخ برای بدون عنوان

  1. وحید :گفت

    بابای آیدای عزیز سلام
    من وحید هستم. مدتیه وبلاگ شما رو می خونم. تنها سه هفته است که رسیدم دلفت و در دانشگاه دلفت شهرسازی می خونم. از اونجا که ازدواج کردم و خانوادم هنوز نیومدن راستش چند تا سوال داشتم که فقط شاید کسی که خانواده داره اینجا بتونه بهم جواب بده. متاسفانه راه تماس دیگه ای نبود جز اینکه اینجا بنویسم. در هر صورت از تماستون و کمکی که ممکنه بکنید خیلی خوشحال می شم.
    قربان شما
    ———————–
    بهتون ایمیل زدم.

  2. روح اله :گفت

    الانه که خاله زنک های وطنی بیان بگن غرب زده شدی و شروع کنن به بد و بیراه گفتن به هلندی ها و خارجی ها :)) خوشحالم بعد از مدتها نوشتی

  3. ابيا :گفت

    برادر جان نمي دوني از اين شب گردي هاي خسته و تكرار بيهوده دلم تنگه.فرج هم نمي اد بريم كه،همش مي گه همه چي با نچورال كانوكشن حل مي شه.چه تنهايي كه غير از من به شب ها فكر نكردم.ايدا خانم رو ببوس

  4. علی :گفت

    عیب نداره. من به همین کمش هم قانع ام.
    فکر
    فکر
    واقعا که آدم رو …

  5. یک بنی :گفت

    همین خاطرات الکی دورهمی بدجور می چسبد! من علاوه بر سایت های پیش بینی هوا، صبح از پشت پنجره ی سوئیت کوچکم مردمان را دید می زنم تا از نوع پوششان لباس گرم یا سرد مناسب روزم را انتخاب کنم! آخر کمی مشکوکم به پیش بینی مدلها. معصوم که نیستند….;)

  6. هادی (صابوناتی) :گفت

    اینجا دستشویی ساختن واسه چاهش پیش بینی نکردن (دهن آسیو) .
    پیش بینی آب و هوا که تو بلاد کفرم در اگره اینجا….
    اصلن ما وقت واسه فکر کردن نداریم .

  7. علي بني :گفت

    ننويس
    من ي آهنگ از افتخاري تقديمت مي كنم كه الان دارم با كامي گوشش مي دم اميد وارم باعث بشه به چيزاي خوب فكر كني:
    گل من چندين
    منشين غمگين
    شام محنت به سر آمد
    سر و دست افشان
    غم دل بنشان
    غم خوارت از سفر آمد
    0
    0
    0
    0
    0
    ز چه بنشستي
    بگشا دستي
    آذين كن صحن و سرارا
    كه پس از غم ها
    به رخ شبها
    آب و رنگه سحر آمد
    شب مهتابي
    ز چه بي تابي
    روشن كن شمع سبو را
    منشين غمگين
    كه مه ديرين
    تابان و جلوگر آمد
    گل من چندين
    منشين غمگين
    شام محنت به سر آمد
    سر و دست افشان
    غم دل بنشان
    غم خوارت از سفر آمد
    گلللللللللللللللللللللللللل ممممممممممن چندين
    منشييييييييييييييييييييييييييييييين غمگين
    شااااااااااااااااااااااااااااااام محنننننننننت به سرررررررررررررررررر آمد
    0
    0
    0
    تو كه آگاهي
    كه چه شبهايي
    با ياد او بنشستي
    شب باراني
    غم پنهاني
    رفت و نور بصر آمد
    پس از آن دوري
    غم مهجوري
    شور و شادي بر پا كن
    ز غم پنهان
    نشوي گريان
    چون او خندان ز در آمد
    گل من چندين
    منشين غمگين
    شام محنت به سر آمد
    سر و دست افشان
    غم دل بنشان
    غم خوارت از سفر آمد
    گلللللللللللللللللللللللللل ممممممممممن چندين
    منشييييييييييييييييييييييييييييييين غمگين
    شااااااااااااااااااااااااااااااام محنننننننننت به سرررررررررررررررررر آمد
    0
    0
    0
    شب مهجوري
    ز ره دوري
    آوايه رهگذر آمد
    كه سحر سر زد
    غم دل پر زد
    شادي از بام و در آمد
    شب جانكاهي
    شرر آهي
    زد ابر غم به كناري
    به سر افرازي
    به دل افروزي
    خورشيد ما به در آم
    0
    پس از آن هجران
    غم بي پايان
    پيدا شد خاتم عشقم
    به دلم نوري
    چه شر و شوري
    زان مرغ خوش خبر آمد
    تو كه آگاهي
    كه چه شبهايي
    با ياد او بنشستيم
    غم پنهاني
    شب باراني
    رفت و نوره سحر آمد
    گل من چندين
    منشين غمگين
    شام محنت به سر آمد
    سر و دست افشان
    غم دل بنشان
    غم خوارت از سفر آمد……………….

    اي كاش همين الان اين آهنگ را دانلود كني گوش بدي و حال كني
    ما هم كه ايرانيم به هزار و يك چيز فكر مي كنيم و شب را به صبح مي رسونيم به اميد اينكه ي وجب زمين رو كره ي زمين وجود داره كه همچي توش درسته درسته و خبري از …..نيست
    نمي دونم آيا چنين جايي هست يا نه اما همين كه خيالشم مي كنم برام تسكين .
    هموطن اميد وارم هركجا كه هستي پيروز و سر بلند و موفق باشي.
    ياعلي مدد

  8. علي بني :گفت

    شرمنده دوباره مزاحم شدم – يك ساعت و نيم بعد از اولي –
    ي سوال اومد تو ذهنم ديد م نمي شه گفتم بيام حتمان بپرسم
    من براي اين ترم كاگاه نرم افزار مهندسي شيمي را گرفتم
    الان فكر مي كنم مي بينم ما كه ي ترم مي ريم سر كلاس آخرشم نمي فهميم هايسيس چي مي گه
    به نظرشما كارمندا شركت نفت و بچه هاي عسلو هايسيس را ياد مي گيرند چي بشه؟ يعني مي تونند طراحي كنند ؟
    پس چه سودي داره اين كلاس ها ؟
    ———————————–
    اول اینکه ممنون بابت کامنت قبلی.
    درباره سوالت هم باید بگم هایسیس -یا هر نرم افزار شبیه سازی دیگه ای- وقتی خوبه که اصول اولیه محاسبات مهندسی شیمی رو بلد باشی. به صورت خاص موازنه جرم و انرژی، ترمودینامیک و تعادل فازی، و پدیده های انتقال. هایسیس به عنوان یه ابزار میتونه برای دانشجوها توی این فرایند یادگیری موثر باشه و برای صنعتگرانی که اصول تئوری رو بلدن هم میتونه مثل یه ماشین حساب تخصصی پیشرفته باشه. هرچند که به دلیل داشتن رابط گرافیکی خیلی خوب میتونه باعث تنبلی بشه. توی عسلویه هم خیلی جاها هست که این نرم افزار میتونه بهشون کمک کنه ولی قطعن همه چیز نیست و دانش کاربر خیلی مهمتره. از استادتون بخواین تا تفاوت طراحی، شبیه سازی و بهینه سازی رو بهتون توضیح بده و کاربرد هایسیس رو توی هر شاخه تشریح کنه.
    من اگه الان برگردم ایران ترجیح میدم به بچه ها اصول شبیه سازی رو درس بدم و نه کاربرد نرم افزار. یاد گرفتن کار با نرم افزار نیاز به استاد نداره. ولی اصول رو باید از استاد یاد گرفت.

  9. علي بني :گفت

    ممنونتم دكتر از اينكه قشنگ مطلب رو روشن كردي
    حتما مي گم كه اصول را ياد بده و بيشتر كار كنه
    چاكرتيم
    آيدا را از طرف ما ببوسش

  10. علي بني :گفت

    باباي آيدا نمي خواد آپ ديت كنه ؟
    —————
    سر فرصت!

  11. باران :گفت

    سلام دوست عزیز من به تازگی وبلاگ شما رو می خونم
    مطالب ساده و در عین حال جالبی دارین
    اصولا زندگیهای های ساده و یکنواخت همیشه حرفای زیادی واسه گفتن دارن که کمتر به زبون آورده میشن…
    موفق و موید باشید .
    ————————
    سلام.
    ممنون! شاد و سربلند باشید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s