گر ذوق نیست تو را …

یکی از دوستان خوابگاهی دوره فوق لیسانس تعریف می‌کرد که: برای مصاحبه استخدام رفته بودم یک مرکز دولتی. با مسوول مربوطه دست دادم و نشستیم به صحبت. حین مصاحبه مرتب به دستم نگاه می‌کرد. آخرش موقع خداحافظی نتوانست تحمل کند و پرسید: «خیلی عذر می‌خوام. می‌تونم بپرسم ناخن اون یکی انگشتتون چرا بلنده؟»

– سه‌تار می‌زنم حاج آقا.

– بله… سه‌تار کدومه؟ همون گنده‌ها که کیف بزرگ داره و بچه‌ها می‌ندازن رو کولشون؟

پ.ن. «اشتر به شعر عرب، در حالت است و طرب …». بعدش بیشتر ما موسیقی بلد نیستیم.

پ.ن.قصد مسخره کردن کسی را ندارم. آن آدم را یک بار از نزدیک دیدم و خیلی هم آدم خوبی بود.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای گر ذوق نیست تو را …

  1. یک بنی :گفت

    در ادامه نگفته و با اون سه تار بزرگ تو پارک «یه دل می گه برو برو یه دلم می گه نرو نرو» می خونن!
    استاد! آدم خوب معصوم که نیست ….
    علی ای حال خیلی حظ بردیم!

  2. ابیا :گفت

    yani mishe ye rooz to iran,hoze shakhsi az ejtemaee tafkik she.adam ha to charchob vazayefeshon mored soal gharar begyrand.omidvaram be zaman aida shoma hame chi dorost she
    —————————
    راستش من خیلی امیدوار نیستم.

  3. هادی (صابوناتی) :گفت

    یارو میره تو یه مغازه میگه : این تاره چنده ؟
    فروشنده : این که تار نیست .. ویولونه !
    یارو : من عینک نزدم همه چی رو تار میبینم !

  4. علی بنی :گفت

    ای بابا
    هرکی هرجاس گوش می بره
    باانصافه کم بی انصاف از ته

  5. kermooni :گفت

    الو کسی اونجا نیست؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s