رسوبات ذهنی

توضیح: این نوشته شاید ناشی از افسردگی، خستگی، نارضایتی شغلی یا هر چیز دیگری باشد. برای بابای آیدا ارتباط منطقی بین همه بندها وجود دارد. اگر برای شما نداشت پیشاپیش شرمنده‌ام!

۱- استهبان -زادگاه من- شهر کوچکی است. راه ارتزاق مردمش -آن‌ها که آب‌باریکه دولتی ندارند- زمین‌های کشاورزی است. یا کشت خودشان و یا کارگری روی زمین دیگری. محصولات عمده‌اش انجیر است و زعفران. کمی خشکبار. بادام و گردو. انجیر دیم است و زعفران آبی. همین است که چشمان مردم را می‌دوزد به آسمانٍ آبی خوش‌رنگ نه‌چندان بخشنده‌ای که انتهای زنجیر زاگرس را پیوند می‌دهد به کویر کرمان.

۲- پروژه من عنوانش هست تولید گاز از لایه‌های زغال‌سنگ زیرزمینی. اولین بار مندلیف -همانی که با جدول تناوبی می‌شناسیمش- بعد از مشاهده وضع اسف‌بار کارگران معدن این ایده را در شوروی مطرح کرد. با اجرای این روش نیازی به استخراج زغال سنگ نیست و می‌توان با تزریق هوا و سوزاندن زغال‌سنگ در زیرٍ زمین و واکنش گازهای داغ با آب‌های زیرزمینی، یک سوخت گازی مناسب با ارزش حرارتی نسبتن بالا تولید کرد. مندلیف این فرآیند را صد و اندی سال پیش طراحی کرد. واکنش لنین در مواجهه با این طرح این‌گونه بود:

Lenin also pointed out that this approach would not be attractive to the capitalist mine bosses in Europe and America, since constant unemployment there always made certain that the manpower required for conventional mining was always available.

این روش برای معدن‌داران کاپیتالیست اروپایی و آمریکایی جذابیتی ندارد. چون بیکاری مداوم در آنجا تضمین کننده‌ی حضور دائمی نیروی انسانی برای استفاده از روش‌های معمول بهره‌برداری از معادن است.

۳- انجیر باید -فصل گرما- روی درخت خشک شود و بریزد. میوه خشک را از روی زمین جمع می‌کنند. روایت است که در ولایات کفر، زیر درخت را با پارچه می‌پوشانند و با یک چیزی شبیه جاروبرقی انجیر خشک را جمع می‌کنند. این‌جا اما دیار مومنین است و بیکاری مداوم. پس همیشه آدم‌هایی هستند که ظهر تابستان مفصل زانو را صد و هشتاد درجه خم کنند و چمباتمه بزنند زیر درخت بی‌سایه انجیر و دانه‌دانه میوه خشک زبر را بریزند توی استامبولی. بی‌انصاف نباید باشم. کار انجیر با معدن یک تفاوت عمده دارد. توی معدن بچه‌ها را نمی‌توانی به کار بگیری.

۴- زعفران گل بنفش خوش‌رنگ و بویی دارد. صبح زود خورشید که دربیاید گل‌هایش سر از خاک بیرون می‌آورند. گلش ساقه کوتاهی دارد. چسبیده به زمین. جمع کردنش مثل انجیر است. کیسه را باید بگیری به یک دست و بچسبی به زمین و با دست دیگرت گل‌ها را از ساقه بکنی و بریزی در کیسه. مجال قد راست کردن نیست. باید پامرغی بروی توی هر کرت تا زمان از دست نرود. نم بارانی اگر ببارد گل‌ها را خمیر می‌کند و می‌چسباند به هم. گل زعفران اگر باران خورده باشد نمی‌شود از وسط دو نیمه‌اش کرد و ریشه‌های طلایی باارزشش را جداکرد. گل‌های تازه را باید برسانی به خانواده‌های جویای کارٍ پاک‌کردن زعفران. یک چادرنماز پهن می‌کنند کف اتاق و گونی را خالی می‌کنند وسطش. کوچک و بزرگ، دوزانو و چهارزانو می‌نشینند دورش و یک گوشه از کم‌کردن حجم تپه کوچک را عهده‌دار می‌شوند. گپ هم می‌زنند با هم. همسایه‌ها هم گاهی می‌آیند کمک. آلرژی اگر داشته باشی البته کلکت کنده است!

۵- آدم‌های زیادی از این صنعت فصلی نان می‌خورند. شاید نیازی نباشد بنویسم از این‌که نه بیمه‌ای در کار است و نه خدمات اجتماعی و نه هیچ کوفت دیگری. صبح می‌روی سر کار و اگر آدم خوب سر به راهی بودی، غروب، اندک مزد دست‌رنجت را نقد می‌گیری. فردا هم اگر نیامدی کسی دنبالت نمی‌فرستد. زانو و کمرت هم که ناکار شد -که دیر یا زود می‌شود- کسی حالت را نمی‌پرسد. مشکل این‌جاست که راه دیگری نداری. برای زنده ماندن ناگزیری از استثمارشدن.

۶- این را شاید قبلن گفته باشم. استاد درس اقتصاد و طرح مهندسی که تازه از اروپا برگشته بود همیشه می‌گفت: «شما از اینجا (دانشگاه) که رفتی بیرون باید بلد باشی چطوری خودتو بفروشی!». یادم است مهدی یک بار اعتراض کرده‌بود که خودفروشی اصطلاح خوبی نیست و نوعی توهین است. استاد جواب داده بود من اصطلاح بهتری بلد نیستم. بابای آیدا می‌گوید استاد -با همه هفت‌خطی‌اش- درست می‌گفت. اصطلاح دیگری برای کاری که ما می‌کنیم وجود ندارد.

۷- با حامد و علی از دانشگاه برمی‌گشتیم. حامد بحثی را پیش کشیده بود با این مضمون که ما -مذهبی‌ها- هر کاری می‌کنیم آخرش می‌گوییم برای رضای خدا. به یک بدبختی اگر پولی می‌دهیم هدفمان کمک کردن نیست. چرتکه می‌اندازیم و ثوابش را حساب می‌کنیم. آخر آخرش این است که می‌خواهیم خدا را راضی نگه‌داریم. من دفاع کردم از خودمان -و احتمالن شمایی که اینجا را می‌خوانی- که اینطور نیست. ما می‌گوییم قربة الی‌الله. برای نزدیکی به خدا. برای بالاتر رفتن و اوج گرفتن و تعالی و این‌ها. حامد راست‌تر می‌گفت و بابای آیدا داشت گوشه پتو را می‌کشید روی زخم سینه این مریض-مریض‌های بدحال.

۸- یک جمله قصار هم بگویم که البته می‌توانست به انگلیسی برود توی آن یکی وبلاگ ولی به فارسی بیشتر مصداق دارد. دیده‌اید آدم‌هایی را که یک پسوند «واقعی» می‌چسبانند ته خیلی از کلمات؟ مثلن علم واقعی، اصول اخلاقی واقعی، ایرانی واقعی و غیره واقعی. بعد این «واقعی» را اگر خوب ترجمه کنید می‌شود اینی که ما داریم و نه آنی که آن‌ها دارند. یا آنی که باید باشد و نه اینی که الان هست. یا آنی که خیلی قبل‌ترها بود و الان ازدست رفته و باید برگردد. یا آنی که توی ذهن ماست و شما نمی‌فهمید. از این آدم‌ها دوری کنید که روزی -خواسته یا ناخواسته- به صورت کاملن «واقعی» ترتیبتان را می‌دهند.

۹- یک بار دیگر بنویسم از آن جمله ارزشمند آن سخنران آلمانی که «هیچ امری را اخلاقی نکنید. اخلاق اولین چیزی است که به وقت نیاز زیرپا گذاشته می‌شود».

۱۰- بابای آیدا یک نگاه ساده عملی به توزیع ثروت-رفاه-امکانات-خوشبختی دارد. یک حداقلی باید وجود داشته باشد برای رفاه و آسایش. بیشترش را هرکس به فراخور استعداد و قابلیت و اقتضای زمان و مکان، اگر هم گیرش آمد نوش جانش. واقعیت اما این است که یک حداکثر وجود دارد برای خوشبختی و هیچ حداقلی برای بدبختی نیست و هرکس متناسب با قابلیتش به میزان مشخصی به قا می‌رود.

۱۱- این جمله را پاتریک گفت درحالی که داشت یک کنترل بی‌سیم می‌خرید برای پلی‌استیشن‌اش:

Everybody deserves a little bit of luxury!

هر کسی شایسته داشتن اندکی تجملات است! جایش شاید در بند قبلی بود ولی خوشم آمد جدا بنویسمش.

۱۲- مقاله‌ای می‌خواندم که خالی کردن عصبانیت به شکل داد و فریاد و شکستن و این‌ها، برخلاف باور عمومی مردم، موجب آرامش نمی‌شود. بلکه مهار خشم است که آرامش می‌آورد. قبول! ولی هر کسی شایستگی خالی‌کردن اندکی از عصبانیتش را دارد.

۱۳- این متن را یک هفته‌ای هست که دارم می‌نویسم. وسط نوشتن یک برنامه کامپیوتری که تا الان شاید هزار خط شده و جوابی را که می‌خواستم نداده. برنامه‌نویسی فسفرسوز است و هر بند را در اوج خستگی این کار نوشته‌ام. روشن‌ترین و شاید تنها‌ترین چیزی بوده که در آن لحظه‌ها توی ذهنم پیدا کرده‌ام. هیچ‌کس هم که نخواند رضا -برادر کوچکترم- می‌خواند و خوشش می‌آید.

این نوشته در آقای عقل کل, برای آیدا, خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

17 پاسخ برای رسوبات ذهنی

  1. لیلا :گفت

    خیلی زیبا بود
    ————
    ممنون!

  2. ريحانه :گفت

    من رضا نيستم ولي خوندم و خوشم اومد.
    ولي من هميشه فكر ميكردم اونايي كه انجير دارن مولتي ميلياردرن.
    زعفرونو كه ديگه نگو

  3. Dude :گفت

    احسان جان
    این چیزهایی که نوشتی ذهن من را هم مدت زیادی است که مشغول کرده. من دارم سعی می‌کنم از دیدگاه اقتصادی به این جریان نگاه کنم. مطالعه هم در این زمینه کم و بیش دارم می‌کنم. به نظر می‌رسد که تضمین حداقل رفاه برای همه صرف نظر از این که از نظر اخلاقی کار درستی هست یا نه و صرف نظر از این که از نظر عملی شدنی هست یا نه معلوم نیست در انتهای امر به نفع جامعه به عنوان یک کل باشد. البته من نسبت به این حرفی که می‌زنم مطمین نیستم ولی لااقلش این است که جواب این سوال‌هایی که در پس‌زمینه این نوشته بودند به نظر من خیلی روشن (یا کلیرکات به قول فرنگی‌ها) نیست.

    خواستی در این باره می‌توانیم مفصل صحبت کنیم.

    امیرعباس
    ——————————-
    من البته هیچ مطالعه‌ای در این زمینه ندارم (به جز کمی در زمینه انرژی). این تصوری که دارم واینجا هم نوشتم بیشتر حسی بود! یک اتوپیای ذهنی شاید. ولی واقعن نیاز هست که بشینیم درباره‌اش بحث کنیم. خیلی خیلی ذهن منو درگیر کرده. به خصوص اینکه -حداقل در محدوده مشاهدات من- خیلی‌ها به اندازه تلاشی که می‌کنند و هزینه‌ای که میدن رفاه ندارند و برعکس. حس می‌کنم هزینه رفاه اون گروه دوم رو یه جورایی گروه اول دارن پرداخت می‌کنن. خیلی وقتا -بدون اینکه خودمو توی هیچ کدوم از این گروه‌ها ببینم- دردم میاد!

  4. یک بنی :گفت

    احسان جان،
    بذار حالا قضیه رو پیچیده تر کنیم با تعریف خوشبختی! حالا این خوشبختی لوکاله یا گلوبال؟ ممکن است کسی لوکالی خوشبخت باشد اما گلوبالی نه!
    —————————–
    نکته جالبی بود. این مطلب رو که می‌نوشتم گلوبال به این قضیه نگاه می‌کردم و البته یه نگاه حداقلی داشتم.من نمی‌تونم برای یکی دیگه خوشبختی-رفاه-حداقل امکانات رو تعریف کنم. هر کسی برای خودش یه حداقل‌هایی در نظر داره که البته باید شرایط مرزی -همون محدوده لوکال- رو هم در نظر گرفت و دید تا چه حدی میشه به اون حداقل رسید. خلاصه بخوام بگم برای من یه حداقل تأمین نیازهای اصلیه -خوراک، پوشاک، سرپناه، خواب و استراحت، امنیت، بهداشت و البته کار- بدون وجود دغدغه و نگرانی بیش از حد تحمل. به این لیست خودم که نگاه کنم باید بگم که شرایط لوکال توی مشخص کردن سطح هرکدومش خیلی تأثیر داره. یه کم البته پیچیده هست قضیه. باید حداقل نگاه خودمو بیشتر بنویسم.

  5. Zahra :گفت

    من خواندم خوشم هم آمد. خوشحال که باز می نویسید.

  6. روح اله :گفت

    ما هم خوشمان آمد🙂

  7. Dude :گفت

    این آقای میلتون فریدمن یک اقتصاددان بسیار معروف و برنده جایزه نوبل اقتصاد هست. عقاید ایشون از افراطی‌ترین نوع در خودشه و به معنای واقعی اقتصاد آزاد رو ترویج نمی‌کنه. شاید درست می‌گه شاید نه. قضاوتش با شما:

    این یک قسمت از یک مصاحبه هست با میلتون فریدمن. در این قسمت از مصاحبه در مورد قوانین حداقل دستمزد از فریدمن سوال شده:

  8. Dude :گفت

    «و به معنای واقعی اقتصاد آزاد رو ترویج نمی‌کنه.»

    منظورم این بود که می‌کنه.

    ———————-
    ممنون امیرعباس جان. امروز چند بار خواستم گوش کنم آیدا نذاشته! چشمش به کامپیوتر میفته یوتیوب می‌خواد. فردا گوش می‌کنم. باید جالب باشه.

  9. ابيا :گفت

    استاد معزز كلا نسبي كردن امور متعارف ادم رو داغون مي كند.اما نمي دانم حقيقت است يا واقعيت يا مرز مشترك شان،اما سبزي كه تو مي بيني با من و فرج و علي و خيلي هاي ديگر فرق دارد حداقل در سبز بودنش
    —————————–
    راستش منظورت رو از امور متعارف نفهمیدم روزبه جان. خیلی دنبال حقیقت قضیه نبودم. فقط دیدن و لمس کردن این واقعیت های روزمره گاهی برایم دردناک است. حرفی ندارم درباره اینکه درک هرکدام از ما از همین واقعیت هم می تواند متفاوت باشد.

  10. Dude :گفت

    البته خيلي از استدلال هایی که امثال فریدمن می کنند برای جوامعی مثل آمریکا و اروپا صادقه. جامعه ما پیچیدگی های خیلی بیشتری داره.
    ———————–
    آره منم گوش دادم به حرفاش. استدلالش به نظر من منطقی بود. ولی خوب من خیلی مشکلی با این مسأله دستمزد ندارم. خیلی از آدمایی که من میشناسم و کارهای یدی می‌کنن -مثل جمع کردن انجیر- حتی از رقم دستمزدی که میگیرن راضین. مشکل من بیشتر اون نگرانی و دغدغه‌ایه که همیشه همراه این آدم‌ها هست تا وقتی که میمیرند! این دغدغه‌ها و فشارها رو من از نزدیک دیدم. ولی خیلی از آدمایی که توی همون صنعت انجیر مثلن کار تجاری می‌کنن -از واسطه خرید و فروش تا صادرات- این مشکلات رو معمولن ندارند. شاید همونطور که گفتی اینا بعضی پیچیدگیها و خیلی وقتا سیستم قانونی بیمار و عدم ضمانت اجرایی همون قانونها باشه. کلن حس می‌کنم هر فعالیت پولسازی در ایران -و خیلی جاهای دیگه- تعداد زیادی قربانی داره که دیده نمیشن. از نزدیک دیدنش خیلی درد داره. به خصوص الان که اینجا توی هلند هستیم و امکان مقایسه هم به وفور هست!

  11. Dude :گفت

    حالا فکر کنم یه صحبت مفصل در این باره بکنیم. مسایل زیادی در این بین دخیل هستند.

  12. kaviri :گفت

    morede 8 ro bad mikhaaaaaaaaaaaaaaaaaam. ye khastane vaghe’iii

  13. kaviri :گفت

    yadam raft begam faghat reza nemikhanad.

  14. زهرا :گفت

    با این خشمی که تو نوشته تون بود و همه ما هم کم یا زیاد یه چشمه شو داریم که رو کنیم , خوش اومدن یا نیومدن مهمه؟
    ——————–
    این نوشته برای خودم بیشتر از خشم، احساس استیصال (درست نوشتم؟) داشت. خوش اومدن هم توی بعضی از نوشته ها برام مهمه!

  15. مخ :گفت

    خوشبختی خیلی کوچک تر از این حرفاست…
    نه جهانی
    نه منطقه
    نه فرا منطقه ای…
    همین جاست
    توی دل و چشم آدما
    گرچه بی باورم ولی هیچ وقت باور کسی رو متلاشی نمی کنم…
    گرچه سخت و بی رویا شدم ولی لطف یه رویا که تو چشمای دیگران هست شرمنده م میکنه!
    ————————–
    می فهمم وقتی از این نوع خوشبختی حرف می زنی. مثلن وقتی آیدا شبا سرشو میذاره رو بازوم میگه بابام برام کصه مامان بزی بگو. ولی باور کن این لحظه ها خیلی شیرینتره وقتی نگران نباشی فردا صبح آیدای من -و بقیه آیداها- چی باید بخوره و بپوشه. از زندگی بدون دغدغه و نگرانی حرف نمیزنم ها! از زندگی حرف میزنم که این نگرانی ها همه لحظاتت را ازت نگیرند و بذارن لطف یه رویا توی چشمات بمونه نه برق درموندگی و شرمندگی.

  16. مخ :گفت

    ولی باور کن اگه اون دلخوشی های کوچیک نباشن، به هیچ وجه نمی شه جاشو پر کرد…

  17. هادی :گفت

    ((هرفعالیت پولسازی تعدادی قربانی داره که دیده نمیشن ))
    رفته بودم کوه (باغ انجیر) کارگر میگفت : کاش این ردیف فلان فلان شده زودتر تموم میشد …مردیم ازگرما .
    آنطرفتر(کنار اشفنگ) صاحب باغ درحالی که با دست انجیراشو نوازش میکرد و مثل خ….رکیف میکرد میگفت : کاش تا بعدازظهر ده تا اینجوری جمع میشد.
    واسطه : …..
    صادرکننده : ….
    جالب اینکه همه اینانگران آینده هستند و هیچ تضمین و امنیتی تو زندگیشون (شغلی و مالی ) ندارند.
    راستش من تواین روابط (سلسله مراتب)به هیچ نتیجه ای الا یه نوع پیچیدگی(به قول Dude)نرسیدم .فقط پیوستگی این پیچیدگی که سالهاست انجام میشه برام مصداق سیاه چال فضاییه که سوال و جواب و رابطه و …. جذب خودش میکنه و میشه یه نقطه (نه یه آسمان) کور.
    راستی استاد اگه منطقی واسه این خوشبختی وجود داره به ماهم بگید.
    ————————-
    سلام همشهری
    راستش من وقتی به این سیستم نگاه می کنم چیزی که میبینم اینه که بعضی ها کمتر کار می کنند و بعضی ها بیشتر. ولی درآمد و رفاه متناسب با این ها توزیع نمیشه. این بخشیه که من دردم میاد! من همیشه به قانون اول بابای آیدا میرسم که برای خوشبخت شدن یک گروه یا فرد، افراد دیگری باید به قا بروند. راه حلی هم ندارما! شاید اصلن نشه سیستمی خیلی بهتر از این طراحی کرد.  

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s