دختر بابا

صبح آیدا را بردم مهد. بار اولم بود. روزهای قبل مریم می‌بردش. امروز صبح دختر دستم را گرفت و گفت «پیش آیدا باش». بغلش کردم و همه با هم رفتیم. چشمش که به مربی مهد افتاد محکم بغلم کرد و گفت «می‌خوام بعِ بابا باشم». نشستیم و کمی بازی کردیم. مربی‌اش گفت خداحافظی برایش سخت است. بعدش آرام می‌شود. دخترتان شخصیت محکمی دارد. کاری را می‌کند که خودش دوست داشته باشد. بلند شدم. فهمید که دارم ترکش می‌کنم. محکم‌تر از همیشه بغلم کرد. صورتش را چسباند به صورتم. با همه عشق دختر به بابا! آرام از خودم جدایش کردم و دادمش به مربی‌اش.

گاهی همه‌ی دلیل و انگیزه آدم برای زندگی می‌تواند به همین سادگی باشد.

این نوشته در برای آیدا, شاید بدیهی ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای دختر بابا

  1. ابیا :گفت

    kheili ghashang bood

  2. یک بنی :گفت

    خیلی زیبا بود خیــــــــــــــــــــــلی.

  3. Nasim :گفت

    che dalile khubo mohakami

  4. علی بنی :گفت

    خداحافظی واقعا سخته
    بخدا سخته
    اااااااااااااای سخته
    ::::::::::::: غروب برات چه سخته وقتی غریبه باشی وقتی عزیزی داری اما ÷یشش نباشی:::::::::::::::::::

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s