معلم

۱- مینی‌بوس از دره پرت شده بود. دو تا از عموهای آیدا را با خودش برده بود ته دره. البته بعدن درشان آورده بودند. فقط زخم و زیلی بودند و خاکی. کلی هم حال کرده بودند جانورها! به هرحال اردوی بچه‌های مسجد بود و صاحبش نگهدارشان. هرچند که گویا از دستش در رفته بود و چهار نفر مرحوم شدند. بوروکراسی بارگاه الهی. مسعود به قا و کما رفته بود. آن ترم مدرسه نیامد. از آخرهای سال بود که کلاس‌ها را شرکت می‌کرد. یک ترم از ما عقب افتاده بود. ریاضی را خوب یاد نگرفته بود. یادم نیست خودش زنگ زد یا مادرش یا پدرش که البته چندان فرقی هم نداشت چون با همه‌شان رودربایستی داشتم. سه چهار روزی رفتم و زیر باد تند کولر، طالبی‌خوران، کاربرد توابع و رسم نمودار و چه و چه را یادش دادم. آخرش افتاد!

۲- خواهرم ریاضی پنج را هیچی نفهمیده بود. حد و مشتق و کوفت و زهرمار! شب امتحان آمد و چندتا سوال پرسید. جواب دادم. با دهان باز نگاه کرد. نشستم و حد و مشتق را از بای بسم الله برایش گفتم. مجموعن دو شب. برگه امتحان را که تحویل داده بود معلمشان هاج و واج نگاهش کرده و پرسیده بود: «معلم -خصوصی- گرفتی؟».

۳- خانه‌ی بی‌بی بودیم با مریم. محسن -پسرِ دایی حسین- کتاب ریاضی را آورد و چند تا سوال هندسه پرسید. با دهان پر سیب و پرتقال و خربزه یکی یکی برایش توضیح می‌دادم. تمام که شد یک لبخند شاد زد به پهنای صورت و گفت: «چقد بلدی!».

۴- خجالتی بودم. زیاد. خجالتی هستم. کم‌تر. یک دوره آموزشی هایسیس برگزار کرده بودیم برای بچه‌های هم‌دوره‌ای. سال آخر لیسانس. خودم هم تازه یاد گرفته بودم البته. برایم خیلی سخت بود اوایلش. صدایم -که به صورت طبیعی هم ضعیف هست- به زور به آخر کلاس می‌رسید. به قول بهروز فرکانس صدا با فرکانس طبیعی بقیه اشیا یکی است! یکی از جلسات آخر یک آقایی آمد دم در کلاس و گفت «شما خصوصی هم درس می‌دهید؟». اولین پولی بود که در آوردم. نپرسید چقدر چون آبروریزی است.

۵- چندباری رفتم برای آموزش دوره‌های کوتاه مدت شبیه‌سازی فرآیندها. ماهشهر، عسلویه، شیراز، تبریز، تهران، اراک، بهرگان، و یک جزیره نزدیک کیش که الان اسمش یادم نیست. خاطره زیاد دارم از همه دوره‌ها. یادم است بچه‌های آریاساسول را بیشتر دوست داشتم. متناسب با سطح سواد شرکت کننده‌ها لاف هم می‌زدم. آب و هوای جنوب بود دیگر! از ملزومات کار هم بود البته. خوشحالم که آن دوره‌ها ادامه پیدا نکرد. یواش یواش داشت لاف‌های خودم باورم می‌شد.

۶- با همین انگلیسی تخ.می هم یک بار اینجا درس دادم. آنالیز اگزرژی برای انرژی ژئوترمال. خسته‌ام کرد. سخت است به فارسی فکر کردن و به انگلیسی منتقل کردن. ولی احساسم این بود که بچه‌ها آن چیزی را که می‌خواستم یاد گرفتند. احساس خوبی است.

۷- امروز دانشجوی فوق لیسانسم دفاع کرد. باهوش‌ترین نبود. سیگار هم می‌کشید که باعث می‌شد زود از سر خودم بازش کنم. ولی کارش بدک نشده بود. اینجا نمره تز بین صفر تا ده است به صورت رسمی. در عمل بین شش تا نُه. شش برای کسی که خیلی دودر بوده و می‌خواهند زودتر از شرش خلاص شوند. نُه برای یک کار خیلی عالی. دَه هم احتمالن برای خود خدا. دانشجوی من از قبل گفته بود که حداقل هشت می‌خواهد که نمره یک کار خیلی خوب است. چندباری کارش را اصلاح کردم. ولی همه اصلاحاتی را که خواستم نکرد. اعضای کمیته دقیقن انگشت گذاشتند روی همان کارها. خوشم آمد! شاید حقش نبود که هشت بگیرد. ولی احساسم این بود که توانش بیشتر از این نیست. از کارش دفاع کردم و نمره‌ای را که می‌خواست گرفت.

۸- حس می‌کنم دارم معلم خوبی می‌شوم. دوست دارم یک روز برسد که بتوانم سرم را بالا بگیرم و با همان صدای ضعیف بگویم «من یک معلم هستم».

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

18 پاسخ برای معلم

  1. مخ :گفت

    يه شاگرد كوچولو هم توي خونه دارين… حواستون باشه ها…البته حتمن چيزاي زيادي از آيدا* ياد گرفتي…

    *براي اسم آيدا دلم نمياد پسوند و پيشوند بيارم…فقط آيدا…
    —————-
    فقط آیدا!

  2. یک بنی :گفت

    من هم فرآیند پالایش را برای دو تا از همکلاسی های دودره بازیاد دادم.اونا ها شدن 18 ، خودم شدم 15 :))

  3. ناشناس :گفت

    ایول بابای آیدا. خیلی خوبه که از کارش دفاع کردین. بنظرم مهم که از کاری که زیر نظر خودتون انجام میشه دفاع کنین. خوش به حال دانشجوهای آیندتون.

  4. مامان ثنا :گفت

    ُسلام
    من مدتهاست وبلاگ محترم شما رو از طربق اینترنت موبایلم می بینم و میخونم اما از اونجایی که موبایل اینجانب سیااااار پیشرفته ست امکان ثبت نظر رو تا الان نداشتم:)
    خوشحالم که برای اولین بار موفق شدم به کمک کیبود کامپیوتر مفتخربودنم رو به خوندن مطالب وبلاگتون بیان کنم:)
    خسته نباشید آقای معلم.
    —————-
    سلامت باشید مامان ثنا! ممنون که به اینجا سر میزنید.

  5. مامان ثنا :گفت

    اصلاحیه:
    بسیاااااااااار صحیح است (به جای سیااااار)

  6. Nasim :گفت

    ishalla

  7. Zahra :گفت

    Tabrik migam. Manam hamin arezoo ro daram.

  8. rouhi :گفت

    moallemi shghole anbias, dige nemigam anbia chikar kardan🙂 vali ey kash man ham yek moallem boodam
    ———————-
    معلم هستی. هانس دیروز می‌گفت برات یه درس کنار گذاشته!

  9. ابیا :گفت

    man akhar nafahmidam onaee ke adama ro khob mikonan dr hastan ya moallem?az nazare salamaty ha,ruhi ham dr e ham moallem akheh

  10. علی بنی :گفت

    از بند 5 خیلی خوشم اومد
    فکر کنم این مسیر را تو شهر هایی که گفتی ادامه بدم
    ترم مهر بود ورودی های جدید 88آشنایی با مهندسی شیمی داشتند نشسته بودند تو.کلاس و منتظر استاد من هم که حواسم نبود کت و شلواری با موبایلم حرف میزدم و می تابیدم همینجور دیدم استاد ندارند سرما انداختم پایین و رفتم سر کلاسشون خلاصه ی 5دقیقه ای جا استاد که صندلی راحت و بلندیه نشستم و حرف زدم
    نمی دونم چرا همه ساکت بودند و حرفی نمی زدنند تلفنم که تموم شد و از جام پاشدم ی دختر از در اومد تو گفت سلام استاد
    گفتم سلام
    فهمیدم که تمامان رفتند سر کار گفتم معذرت می خوام ببخشید من کیفم تو اتاقم جامونده برم بیارمش
    و زدم به چاک
    هنوز ه که برم کیف را بیارم

    خواهرم ازم شاکیه وقتی ازم چیزی می پرسه زیاد توضیح می دم و شکل می کشم و انقد می گم که می گه بی خیال نخواستم

  11. علی بنی :گفت

    آمدیم خانه نبودید

  12. علی بنی :گفت

    بازم اومدیم نبودید
    افتخاری هم صدای قشنگی داره و قنگ خونده
    ترانه «دارم حس می کنم » از افتخاری را به شما تقدیم می کنم

  13. علی بنی :گفت

    یییییییییییی

  14. هادی :گفت

    یه بار خواستم به داداشم حکم یادبدم بعد از دو ساعت فک زدن (این دله ..این خشته و…) گفتم حالا بازی کنیم تا بهتر یاد بگیری . تو هم حاکم .بازی شروع شد گفتم حکم چیه ؟ بعد از کلی فکر کردن گفت حکم لازم !!!!
    ازاون به بعد دور آموزش دادنو خط کشیدم . این کاره نیستم .

  15. علی بنی :گفت

    به جناب هادی
    باور می کنی منم ورق بلد نیستم بازی کنم

  16. هادی :گفت

    علی آقا!
    بابا اگه 2ساعت توضیح بدن (البته یه این کاره) که دیگه بلد میشید.

  17. مخ :گفت

    بابا بنویس…

  18. هادی :گفت

    دکتر بنویس پوسیدیم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s