غریب

ظهر تابستانِ تهران. هوا گرم بود و کثیف. از دانشگاه برمی‌گشتم. از انتشارات شریف چند تا کتاب خریده بودم برای یکی از بچه‌ها و توی یک کیسه سفید بزرگ دستم بود. داشتم پیش خودم حساب می‌کردم که می‌روم خوابگاه، ناهار می‌خورم، ساکم را برمی‌دارم و با مترو می‌روم ترمینال جنوب. هه ناهار! ساندویچ همبرگر دستپخت فرشاد یا به قول حامد فرگُشاد. لبخند زدم. به ناهار می‌خندیدم یا خوشحالی برگشت به خانه بود یا شادی ترک تهران؟ یادم نیست. استرس سفر مثل همیشه همراهم بود. ناخودآگاه قدم‌ها را تندتر کردم. سرم پایین بود. بوی بدی آمد که نشانه نزدیک شدن به آخر کوچه بود و جوی مولیانش. «هِلو بِرادِر». سرم را بالا آوردم. مرد با پوست تیره و چشم‌های درشت سیاهش نگاهم کرد. پشت سرش زنی بچه به بغل می‌آمد. تیره‌پوست‌تر از مرد و پیچیده در پارچه‌ای سیاه. لاغر بود و بلندقد. کمی بلندتر از مرد. زیر تابش بی‌امان خورشید و وزن کودک، نفسش بریده بود. «کَن یو اسپیک انگلیش؟». خوشحال شدم. فرصت تمرین زبان. «یس! یس!». دست داد و حالم را پرسید و شروع کرد به تعریف داستانش. اهل پاکستانم و آمده‌ام اینجا برادرم را ببینم و وقتی رسیده‌ام اینجا فهمیده‌ام برادرم همزمان برگشته پاکستان و توضیحاتی درباره اینکه چرا فعلن نمی‌تواند برگردد و چرا برادرش فعلن نمی‌تواند بیاید کمکشان و این‌ها. همه‌ی قصه را نفهمیدم اگرچه انگلیسی را روان صحبت می‌کرد. داستانش که تمام شد، منتظر ایستاد و نگاهم کرد. ساده‌دلانه پرسیدم «وات کن آی دو فر یو؟». شاید بار اولش بود که آدم به این خنگی می‌دید. شاید هم قبلن هیچ‌وقت کسی قصه‌اش را جدی نگرفته بود. انگشت شصت و اشاره‌اش را مالید به هم و گفت «مانی؟». آن‌قدر آدم محتاج در تهران به پستت می‌خورد که مغزت یک سیستم پیام‌گیر خودکار برایشان طراحی کند. هرکس به تناسب شخصیتش یک پیغام خاص روی سیستمش ضبط شده. «خدا بهت بده» با لحنی که هم فرد محتاج را فراری بدهد و هم خدا را اگر احیانن آن طرف‌ها باشد. «خدا ازشون نگذره که ذلیلمون کردن» با صدای مادربزرگِ مخمل با کاربرد دوگانه‌ی اعتراض به حاکمیت و مدلل کردن عدم پرداخت پول به متکدی مفلوک. گاهی هم بدونِ پیام با دادن اسکناس‌های ریزِ پاره‌ای که هیچ‌کسِ دیگری قبولش نمی‌کند. پیام‌گیر من طراحیِ ایرانی داشت. مهربان و مظلوم و شرمنده و ما هم مثل شماییم و کاش داشتیم و می‌بخشیدیم و این‌ها بی‌ملامت کردن کسی مگر روزگار غدار. مشکل اما این‌جا بود که طرف مقابل ایرانی نبود و نمی‌دانست صفت دانشجو در اینجا اشاره دارد به موصوفی فلک‌زده با جیبی پر از آرزوی اسکناس. دوهزار تومان ته جیبم بود و سیستم پیام‌گیرم -با چشمه‌ای از خلاقیت- داشت کارش را انجام می‌داد. کیسه کتاب‌ها را بالا آورد و به انگلیسی دست و پا شکسته گفت «همه پولم را صبح خرج این‌ها کردم». فکرش را نمی‌کردم که مرد پاکستانی هم دستگاه پیام‌گیر داشته باشد. به بچه لاغرش اشاره کرد. «حداقل کمی پول برای فرزند گرسنه‌ام». پیام‌گیرها خلاق هم اگر باشند، رحم و مروت سرشان نمی‌شود. بخش دودل احساساتی‌ام را خاموش کرد و گفت «آیم ساری».

سماجت مهمترین ویژگی یک گدای حرفه‌ای است که البته آسان به دست نمی‌آید. کج کردن گردن و درازکردن دست کار ساده‌ای نیست. باید به آنجایت رسیده باشد. بار اولی که خودت را شکستی و دستت را دراز کردی، فرقی ندارد جلوی کی، اگر جواب نگیری خرد‌تر می‌شوی. می‌خزی توی خودت. دمای بدنت در کوتاه زمانی بالا و پایین می‌شود. همین است که سرخ می‌شوی و خیس عرق ولی دست‌هایت هنوز سرد است. سماجت اما حاصل تکرار است و عادت. آن‌قدر خودت را بزنی که چیزی نماند برای خراب شدن. متکدی سمج دست خالی نمی‌رود. با قصه، دعا، نفرین، گریه، التماس و فحش سهمش را می‌گیرد. گاهی حتی با تهدید. نگاهی پر از نفرت به آدمی که حقت را -بالقوه یا بالفعل، مستقیم یا غیرمستقیم- خورده. آخرین حربه. زندگی اما آبدیده‌ام کرده بود در برابر همه این ترفندها. ضربه را همین‌جا خوردم. لبخند کمرنگی زد. با همان چشم‌های درشت سیاه نگاهم کرد، دست داد، خداحافظی کرد و رفت. هیچ خشم و نفرتی در نگاهش نبود.

توی اتاق ساندویچ از گلویم پایین نمی‌رفت. فکرِ کودکِ گرسنه آزارم می‌داد. چشم‌های مرد پاکستانی و چهره خسته و ناامید زنش همراهم بود. چند تایی اسکناس سبز از ذخیره لاغرم برداشتم، لباس پوشیدم و برگشتم. همه کوچه‌های اطراف دانشگاه را دنبالشان گشتم. به همه جا سرک کشیدم. پیدایشان نکردم.

پ.ن. می‌خواستم داستانکی بنویسم برای آقا رضا -برادر کوچکم- که در کلاس داستان نویسی بخواند. آخرش شد نقل یک خاطره واقعی.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

11 پاسخ برای غریب

  1. علي بني :گفت

    حرف نداشت
    خيلي قشنگ بود
    و از اون قشنگ تر اون حسي بود كه وادارت كرد برگردي و به دنبالشون بگردي….
    الاعـــــمــــــالُ ب ِ النــ‍‍ّيــات

  2. علي بني :گفت

    عالي بود حرف نداشت
    خيلي قشنگ بود
    و از اون قشنگ تر اون حسي بود كه وادارت كرد برگردي و به دنبالشون بگردي….
    الاعـــــمــــــالُ ب ِ النــ‍‍ّيــات

  3. یک بنی :گفت

    داستان واقعی دردآوری بود. شگرد تازه ایست که پارسال در اصفهان به تور ما خورد. یعنی ما به تور آن ها خوردیم! دقیقا شخصیت های پست تو اما هندی که به قصد زیارت امام رضا آمده بودند و مالشان را باخته بودند در مشهد مقدس و کک کمیته ی امداد هم …. خیلی بازیگرهای واردی بودند با آن نگاه های معصوم و ترحم برانگیز… ای روزگار!

  4. علی :گفت

    خوش شانس بودی برادر و مورد خوبی به تورت خورده! شاید یه کم وجدانت درد گرفته باشه ولی تنت سالمه و غرورت هم به واسطه ی کتک خوردن نشکسته. الان توی همون منطقه زورگیری خیلی باب شده، شاید اگه همه ی دانشجوها به قدر وسعشون به برادران زورگیر کمکی میکردن اونا مجبور نبودن با قداره مشغول زحمت بشن.🙂
    ——————
    چی بگم!

  5. مخ :گفت

    من دقیقا تو همون کوچه بغل ساندویچ فروشی این بلا سرم اومد.. نرسیده به خیابون قاسمی
    .احمقانه دادم و آنها بیشتر طلب کردن…
    انگار تو سرنوشت همه ی دانشجو های ساکن طرشت که فقط یه بار ببینن این هارو…
    —————–
    من البته خوابگاه زنجان بودم. مسیرش چند درجه‌ای امن‌تر بود از طرشت.

  6. رضا :گفت

    ‏.خیلی قشنگ بود کاکا.فقط ۲سؤال.اول اینکه داستانت بوخونم یا نه؟دومم بگم مال کی بود؟
    ———————–
    اگه دوست داشتی بوخون کاکا. بوگو مال کاکام بود.

  7. ابيا :گفت

    بسيار لطيف بود دلمان لرزيد

  8. علي بني :گفت

    ترم يكم بود تويه شهرضا
    سر چهارا صاحب الزمان كه اونموقع ميدون بود ي خونه با دوتا از بچه هاي چالشتر(حسين و مهدي) گرفته بوديم
    ي شب ديديم در ميزنند
    حسين رفت و در را باز كرد
    ي پسرجوون بود كه ديديم ي نخسه و ي دفترچه بيمه دستشه و داره التماس مس كنه كه خواهرم تو بيمارستان (همون نزديكي) روي تخت بيمارستانه و من هم توي اين شهرغريبم و از اين حرفا و يكمي هم گريه چاشنيش كرد
    خلاصه ماهم بچه دهاتي
    بار اولمون بود از اين مدلي ها به پستمون مي خورد
    نفري 2هزار تومن داديم
    پسره خيلي كيف كرد چون ظرف مدت كوتاهي 6هزار كاسبي كرده بود
    از اون ماجرا 2ماهي گذشت تا اينكه ي روز تو صف نونوايي چارتا كوچه پايين تر ديدم اومده از مشتري ها پول طلب ميكنه و ميگه چندروزه چيزي نخوردم…….
    ——-
    سشوارم سوخته بود ديروز رفتم خريدم از مغاز داشتم ميومدم بيرون ي آقاي محترم گير داد كه من بدبختم و از اين حرفا….
    ———
    تو مسير شهركرد بروجن خيلي جالبه
    هميشه ،هميشه ي نفر بعد از اينكه مسافرا سوار مي شند مياد بالا و شروع ميكنه امام ها را قسم دادن
    چندباري هم برخورد كردم باهاشون اما فايده اي نداشت
    اما جديدن بجاي اون آقايون شل وپل ي پيره زن مياد بالا خيلي باحالا
    چادرشا گره زده كمرش
    راست راست هم راه ميره
    مياد بالا
    با لبخند با لهجه ي لري مثل اينكه كارمند فرودگاس و داره پيام پيج ميكنه، ميگه:
    سلام و عليكم
    خواهراي جونـــــــــــــــــــوم برادراي گولـــــــــــــــــــــوم
    صبح همگيتون بخير
    بعد چارتا دعا مي كنه كه ايشالا به خوبي و خوشي بريد و سفرتون بي بلا باشه
    ي كمكي هم به من بكنيد
    مردم هم كم و بيش بهش ميدن
    ي سري ته اتوبوس بهش گفتم : از ي دندون پزشكم بيشتر در مياريا گفت :آره ديگه رزق و روزي ماهم اينجوريه
    ———————-
    من بابت اين موضوع كه تو كشورم اتفاق افتاده و رواج پيدا كرده خيلي متاسفم و بنظرم نبايد كسي چيزي بده تا اينجور آدما به هزارويك شعبه از كميته امدادبگير تا مددكار و بهزيستي مراجعه كنند
    فرض كنيد پيش دوست آمريكايي خودت كلي از عظمت تمدن و فرهنگ مملكتت بگي بعد بياري ايران و ي همچي چيزي بخوره به پستت…
    ————
    ايشالا درست بشه
    ————
    فردا براي اولين بار سوار هواپيما ميشم
    فكرميكنم تجربه ي خوبي باشه
    ميرم مشهد
    براهمتون دعا مي كنم مخصوصا براي شما دكتر
    شب بخير
    ****************************************
    سلامت باشی. خیلی از اینها هم البته محتاج هستند که بین خیل بی شمار حقه بازها گم می شوند.

  9. علی بنی :گفت

    سلام
    فی امان الله

  10. ريحانه :گفت

    خيلي خوب بود. با خوندن نوشتتون تك تك خاطراتي كه با اين گداهاي تهران داشتم برام ياد آوري شد.
    ولي من مثل شما مهربون نبودم. هيچ وقت بهشون محل نميذاشتم.از گداها بيزارم. به نظرم كسي كه محتاجه گدايي نميكنه

  11. هادی :گفت

    فال حافظ : گدای میکده ام لیک وقت مستی بین
    که ناز بر فلک وحکم بر ستاره کنم
    پلیس راه شیراز یکی از همین افراده که حدود 15ساله (به قول خودش ) میخواد کلیهاشو عمل کنه .
    طرف اومده نسخشو پرس کرده تا مبادا سرمایه ش از بین بره .!! 
    ———————

    :-))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s