اشتوتگارت

این سفرنامه در اوج خستگی نوشته شده و وقایع روز آخر سفرم را پوشش نمی‌دهد. در برگشت با یک هلندی کتاب‌خوان همسفر شدم که -متأسفانه- روی جلد پاسپورتم را دید و باز هم متأسفانه اخبار ایران و خاورمیانه را به دقت یک ایرانی -و بلکه هم بیشتر- دنبال می‌کرد. شاید با جرح و تعدیل در یک پست دیگر بنویسمش. به نوعی احساس می‌کنم گفتنش لازم است. این مقدمه را از این جهت نوشتم که بدانید متن پرملات و خوبی بود برای خواندن ولی با حذف آن تکه‌ی آخر، تبدیل شده به بیان روزمرگی‌ها.

سفر به اشتوتگارت، ۱۳ فوریه سنه دوهزار و یازده

صبح موبایل زنگ زد. ساعت هشت. آیدا -طبق معمول- زودتر از ما بیدار شد. «موبایل زنگ زد. آیدا بره مهدکودک». با بدبختی بلند شدم و تا برسم خودش خاموش شد. برگشتم و دختر را بغل کردم. سرش را گذاشت روی بازوی بابا و خوابید. موبایل را نزدیکتر گذاشتم که اگر دوباره زنگ زد نابودش کنم. زنگ زد. نابودش کردم. آیدا دوباره خوابید روی بازوی بابا و دستم را گرفت. سفر که می‌خواهم بروم قدر آیدا و مریم را بیشتر می‌دانم. یک خوبی دیگرش هم این است که استرس و نگرانی همیشگی رفتن جایش را می‌داهد به دلتنگی زودهنگام ندیدن خوشگلا. اسمی که موقع خداحافظی صدایشان می‌کنم و وقت‌هایی که توی خانه دور همیم و می‌خندیم. ساعت نه و نیم مریم رفت دستشویی و بعدش دنبال لباس‌های من. با آیدا بازی کردم تا برگردد. پنج دقیقه به ده بود و مردد بودم دوش بگیرم یا نه. کله‌ام بوی صندلی اتوبوس می‌داد. دوش گرفتم. آیدا آمده بود دم در حمام و لباس‌هایم را یکی یکی می‌داد دستم. «بابا لباست بفرمایین. بابا شورتت بفرمایین. بابا نَکت بفرمایین». بفرمایین را با لحن شیرینی می‌گوید که دل آدم غنج می‌زند. این غنج می‌زند را البته نمی‌دانم یعنی چه ولی یک جور خوبی بود که نوشتمش. مریم برایم تخم مرغ روغنی درست کرده بود. خوردم. آخرهاش را آیدا کمکم کرد. مریم خودش کیک و شیر خورده بود و داشت لباس‌های من را اتو می‌کرد. خیلی مراقبم است که لباس خوب بپوشم. اصولن لباس و تمیز و مرتب بودن به چشم چپم هم نیست. سَبُک سفر می‌کنم. کوله‌پشتی لپتاپ را بر‌می‌دارم و هراندازه که جا داشته باشد لباس هم می‌چپانم تویش. سفرم اگر از دو روز بیشتر باشد ژیلت و خمیرریش هم اضافه‌ می‌شود. پاسپورت و بلیط را کنار هم توی یک کاور پلاستیکی می‌گذارم کنار لپتاپ. ایبوک ریدر و ام‌پی‌تری پلیر هم که حتمن هست. مسواک و خمیردندان را می‌گذارم توی زیپ جلویی کنار هارد اکسترنال و خودنویس و خودکار و بیزنس کارت‌ها. این آخری توصیه هانس است که همه‌جا همراهم باشد و توزیعش کنم که هنوز فرهنگش را ندارم. یعنی سرگرم بحث اگر شدم یادم می‌رود بدهمش به طرف. یک دفترچه یادداشت و یک سررسید هم هست که می‌رود کنار لپتاپ. یکی از این انبردست‌های چندکاره تاشو هم همیشه ته کوله‌پشتی‌ام است به عنوان نماد مهندسی. خیر سرم. آخ اسپری و مام برای زیر بغل یادم رفت. اگر استفاده نکنم بوی گله گوسفند می‌گیرم. شاید مریم یادش مانده باشد. موبایل هم که چندوقتی است ندارم و البته بد هم نیست. برنامه سفر را تا ریزترین جزییاتش از قبل مشخص می‌کنم. یک صفحه تایپ شده کنار بلیط‌ها. متروهایی که باید سوار شوم و نقشه شهر نزدیک هتل و دانشگاهی که باید بروم. غیرمترقبه وقتی پیش می‌آید به قا می‌روم. فکرکنم به همین خاطر باشد که بیشتر می‌روم آلمان. همراه خوبی نیستم برای سفر. غر زیاد می‌زنم مگر این‌که برنامه‌ریزی با خودم باشد. خودم را راحت ملامت می‌کنم و  شنیدن سرزنش دیگران هم اذیتم نمی‌کند اگر گندی زده باشم. اما امان از وقتی که دیگران گندی بزنند و قرار باشد سرشان غربزنم. هم حال خودم بد می‌شود هم حال بقیه. قطارهای هلند تأخیر پنج دقیقه‌ای را سروقت محسوب می‌کنند. همین را باید درنظر بگیری وقت تنظیم برنامه عوض کردن قطار. نیم‌ساعتی زودتر رسیدم ایستگاه اوترخت. یک ساندویچ سرد گرفتم و یک آب معدنی کوچک از قرار پنج یورو. هلند کشور گرانی است. آب را حتمن باید با خودم داشته باشم. تشنگی را نمی‌توانم تحمل کنم. نوشیدنی مورد علاقه‌ام هم هست همین آب. هرجا هم بگویم به حساب تعارف می‌گذارند. ولی واقعن آب سرد را با هیچ نوشیدنی بهشتی دیگری عوض نمی‌کنم. پول هم برداشتم از خودپرداز. دویست و پنجاه یورو که احتمالن کامل خرج نشود مگر اینکه سوغاتی گرانی بخرم. چندباری از بلندگو اعلام کرد که عزیزان فِرست کِلَس جای کوپه‌هاشان عوض شده و باید قدم رنجه کنند جلوی قطار. به ما البته مربوط نبود. برای قطارهای سریع‌السیر شماره کوپه را از روی بلیط می‌خوانی و از روی نمودارِ رویِ تابلو پیدا می‌کنی کجا باید بایستی که بعد از توقف قطار جلوی کوپه‌ات باشی تا مجبور نشوی چمدان به کول طول قطار را دنبال کوپه‌ات بدوی. قطار که آمد به اندازه دو لقمه و نصفی از ساندویچ هنوز توی دستم بود. درسته چپاندمش توی دهنم و کاغذش را پرت کردم توی سطل. از پله آمدم بالا و روزبه و نگار را دیدم. توی یک کوپه هستیم. با دهن پر سلام و علیک کردم. یکی به انگلیسی پرسید اینجا کوپه شماره بیست و سه است؟ نگاه کردم و دیدمش. احسان بود. بچه‌ی شیراز که آمده اوترخت برای فرصت مطالعاتی. اگر بخواهم این صحنه را با یک حدیث محکم کنم این‌گونه می‌شود که «مردانی از سرزمین پارس اگر در ثریا هم باشند، مردان دیگری از سرزمین پارس به آن‌ها دست می‌یابند». سلام کردم. کمی طول کشید تا یادش آمد. من کوپه بیست و چهار بودم. به امید دیداری گفتیم و آمدم نشستم روی صندلیم. ساسکیا را هم دیدم که ردیف سمت چپ دست شوفر نشسته و مک‌بوکش هم روشن است. سلام کردم و آمدم نشستم اینجا. قطارهای این مسیر پریز برق هم دارد. لپ‌تاپ را راه انداخته‌ام و برنامه متلبم را اجرا می‌کنم و این اراجیف را می‌نویسم که باعث کنجکاوی خانم آلمانی بغلی شده که احتمالن این خطوط در هم تنیده برایش جالب است.

برنامه اجرا شد و جواب‌ها باب طبعم نبود. امشب و فردا آخرین زمانی است که دارم برای کامل کردن کار و فرستادنش به مجله مورد نظر هانس.

روزبه آمد و کمی حرف زدیم. حس کردم کنجکاوی همسفر کناری به حد بیشینه‌اش رسیده. گفتم زبانی که صحبت کردیم و می‌نوشتم فارسی است. خندید و گفت خیلی کنجکاو شده بودم بدانم. راحت شدی؟

روز دوم:

هتل هستم. اتاقی دارم بسی دلگیر. تلویزیون دارد که روشن نکرده‌ام. یخچالکی دارد پر از خالی و البته خاموش. تختش راحت نیست اما بالشتش راحت است. خلا و حمام هم ندارد و با بقیه اتاق‌ها مشترک است. مقاله نوشتن را بی‌خیال شده‌ام. مغزم کار نمی‌کند. خسته‌ام. بالش را لوله کرده‌ام و گذاشته‌ام پشتم. تکیه داده‌ام و پاهایم را انداخته‌ام روی هم. لپ‌تاپ را گیرانداخته‌ام بین پا و شکمم. کیبردش زاویه خوبی دارد برای نوشتن. کلاس ترمودینامیک بودیم امروز. همه‌اش را بلد بودم ولی باز هم نکات جالبی یادگرفتم. ترمودینامیک کلاسیک مصداق این بیت است که «یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب/ کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است». چند سالی هست که سر کلاس به روش تدریس استاد خیلی دقت می‌کنم. نکات ذهنی برمی‌دارم برای کلاس‌های آینده خودم. اولریش نیکن -استاد آلمانی- خوب درسش را بلد است. مسیری هم که برای گفتن مطالب انتخاب کرده بود خیلی خوب بود و نشان می‌داد ساعت‌ها وقت صرفش شده. ولی اجرایش بهترین نبود. اجرا -متأسفانه- نیاز به تمرین زیاد دارد و در این بین چند گروه دانشجویی ضمن پرورش قدرت تدریس استاد و خدمت به نسل‌های بعد، کمی تا قسمتی قربانی بی‌تجربگی‌اش می‌شوند. ناهار که می‌رفتیم روزبه از راهنمای آلمانی سراغ بچه‌های نوپوس را می‌گرفت. سراغ ماریا را هم گرفت. منشی و هماهنگ‌کننده نوپوس. قبلن چندباری می‌خواستم درباره این دختر ریزه‌میزه عینکی آلمانی بنویسم. برنامه‌ریزی جلسات و کلاس‌های نوپوس را انجام می‌داد و امکان نداشت بتوانی کوچک‌ترین ایرادی به کارش بگیری. نمونه زنده وجدان کاری و نظم آلمانی. خبر مثل پتک خورد توی سرم. یک سال است کار نمی‌کند. سرطان دارد. جدی است. دوست داشتم همان‌جا زاربزنم. ولی همان کاری را کردم که اینجور وقت‌ها همه‌مان می‌کنیم. امیدواری بیخود. شاید بیماریش جدی نباشد. شاید خوب شود. از همین خزعبلات. امیدوارم اذیت نشود.

یک چیزی را هم اینجا بنویسم تا دق دلم خالی شود. شما ممکن است انسان بامزه‌ای باشی و سر کلاس نکته‌های طنز زیر گوش کنار دستی‌ات بگویی و بخندانیش. یا بچه درسخوان باشی و نخواهی یک کلمه از گفته‌های استاد را از دست بدهی و هرجا جاماندی از بغلی بپرسی. یا دوست داری کنار دست دوستت بنشینی. در هر صورت یادت باشد ممکن است دوستت بخواهد روی مطالب تمرکز کند و همان‌جا یاد بگیرد. هنوز متوجه نشدی؟ هی برنگرد درِ گوش بغل دستی جک بگو و مزه بپران و سوال کن و بحث کن و برایش فرمول اثبات کن. این آخری را جدی نوشتم. همین امروز اتفاق افتاد. بچه‌ها می‌دانند که مزخرف‌ترین رفتار آدم‌ها هم برایم توجیه‌پذیر است. ولی مزاحمت‌های سرِکلاسِ درس شاید تنها موردی باشد که فرد مزاحم را مشمول تنفر -کوتاه‌مدت- بابای آیدای می‌کند.

شام را رفتیم رستوران. کلن در آلمان غذا ارزان است. با ده یورو می‌شود یک غذا و نوشیدنی خوب خورد. سر میز با بچه‌های دلفت بودیم و دو تا آلمانی. ترکیب دقیق‌تر این بود: آنا از لهستان، ساسکیا از هلند، الیزا از ایتالیا، یک چینی از دانشگاه اوترخت، دو تا آلمانی از آخن و اشتوتگارت، و روزبه و نگار و بابای آیدا از ایران. الیزا از دوستش تعریف می‌کرد که مسلمان شده و می‌خواهد برود مکه. البته در توضیح رفتارش از صفت استیوپید استفاده کرد که بعد توضیح داد نه به دلیل انتخاب اسلام که به خاطر رفتار عجیب و غریب دوستش این‌طور می‌گوید. گفت دوستم اسم جدیدش را هم گذاشته احمد (تلفظ الیزا اَخمِت بود). داشتیم برایش توضیح می‌دادیم که از نظر تئوری با گفتن دو جمله می‌توان مسلمان شد. جملات را پرسید. گفتم. بعد خواستیم برایش اسم جدید انتخاب کنیم. روزبه گفت «سکینه». کلی خندیدیم. الیزا خودش گفت «الیز اکبر»! برایش توضیح دادیم که اکبر مذکر است. آخرش اسمش را گذاشتیم «کبری». خوشش آمده بود. تکرار می‌کرد «الیزا کبری باتیستوتا»! روزبه به فارسی به من گفت «می‌خواستم قضیه فیلم ازدواج به سبک ایرانی (؟) و مسلمان شدن بابای خارجی و قضیه ختنه را بگویم». به شوخی به الیزا گفتم اگر مرد بودی بعد از مسلمانی باید یک جراحی خاص هم انجام می‌دادی. سریع گرفت. گفت «سیرکمسیژن؟». بعد ادعا کرد که اجباری نیست و فقط جوان‌ها اگر اسلام بیاورند باید ختنه شوند و برای پیرترها الزامی نیست. دوست تازه‌مسلمانش «اخمت» را هم مثال زد که ختنه نشده. یکی پرسید از کجا می‌دانی؟ الیزا سوژه خنده شد. من مطمئن نبودم. الان هم نیستم. اجباری است؟

روز چهارم:

دیروز چیزی ننوشتم. ایمیلم را که چک کردم مصیبت‌ها شروع شد. یک ایمیل از منشی که یادآوری کرده بود هنوز گزارش پیشرفت سالیانه نرسیده و یکی هم از هانس که گفته بود پوستری را که قراراست در تگزاس ارائه کند برایش بفرستم. از آن‌طرف هم که با بچه‌ها قرار شام داشتیم توی رستوران ایرانی نزدیک هتل من. قرارمان ایستگاه مترو نزدیک رستوران بود. یک مشکل خیلی کوچک وجود داشت که من به بچه‌ها گفته بودم ایستگاه دو تا خروجی بیشتر ندارد. ده دقیقه زودتر رفتم دم در خروجی که دیدم یا حضرت عباس! هفت تا خروجی داشت. رستوران کوچکی بود و خوشبختانه قبلش دوتا میز رزرو کرده بودم. چهار نفر ایرانی، دو نفر آلمانی، یک هلندی، یک ایتالیایی، یک لهستانی. منو آلمانی بود و فینگلیش. غذاها را توضیح می‌دادم برای «کای» دوست آلمانی. هوس قرمه‌سبزی کرد با دوغ. پیش‌غذا کشک و بادمجان سفارش دادیم و میرزاقاسمی. بچه‌ها گفتند خوششان آمده. توی پرانتز بگویم که این برنامه بفرمایید شام تلویزیون من و تو را اگر دیده باشید به تعریف‌های آدم‌ها از غذایی که مسوولش بوده‌اید اعتماد نمی‌کنید. کشک و بادمجانش خوشمزه بود ولی میرزا قاسمی را مامان آیدا خیلی بهتر درست می‌کند. لقمه گرفتن را آموزش دادیم به رفقای خارجی. نان و پنیر و نعنا و جعفری. مزه پسین‌های خانه‌مان را می‌داد. تفریح خوبی بود. گرم‌کردن مجلس هنری است که حتی ذره‌ای هم در بابای آیدا یافت نمی‌شود. زورمان را زدیم البته و بد هم نبود. شب ما ایرانی جماعت با بشقاب برنج و کوبیده و لیوان چای حتمن ختم به خیر می‌شود. بیشتر نگران بچه‌های خارجی بودم. بشقاب‌هایشان البته خالی شد. الیزا حتی کمربندش را هم مثل داروغه رابین‌هود شل کرد تا غذا را تمام کند. با صاحب رستوران گپ زدیم. اهوازی بود و یازده سال پیش آمده بود آلمان. رستوران را یک سال پیش راه‌انداخته بود. حال و هوای جنوبی‌ها را هنوز تمام و کمال داشت به جز لهجه‌اش. مهمانمان کرد به چایی و روی غذاها هم تخفیف داد. موقع خداحافظی، ساسکیا که کمی فارسی بلد است با لهجه هلندی و مقطع گفت «خیلی خوشمزه بود». مادرانه نگاهش کرد و از ته دل گفت «آخی. خودشم خیلی خوشگله». جنوبی‌ها خوب بلدند چطور از زیبایی لذت ببرند.

این نوشته در روزانه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای اشتوتگارت

  1. یک بنی :گفت

    این همکار آلمانی من هم که با شما بود خیلی تعریف می کرد؛ هم از غذای ایرانی و هم از شاهزاده های پارسی!!!
    من کاملا متوجه شدم که اهل «آب هستی»؛ این سید و سالار سیالات دنیا!!!

  2. ابيا :گفت

    باباي ايدا قشنگ بود براي ثبت در تاريخ
    كاش ار نت ما و گير سه پيچ هانس هم مي گفتي كع به معناي واقعي كلمه ما را ن ن م و د
    علي جان اين هنريك شما خيلي گله
    ماه كلي باش حال كرديم
    ———————
    آره واقعن. اینا رو همون شبا نوشتم و دیگه بهش دست نزدم. آره هنریک خیلی پسر خوبی بود.

  3. Omid :گفت

    chera filter shodi?
    —————–
    کلن وردپرس فیلتر شده.

  4. علی بنی :گفت

    کمی از اولش خوندم دیدم خیلی زیاده سیو می کنم تا بعد سر وقت بخونم
    خوب سفرنامه ایه خوب
    راستی قهوه ی تلخ را دانلود می کنی ببینی ؟
    ———————
    نه. سریال ایرانی نمی‌بینم.

  5. علی بنی :گفت

    اولندش بگم الانم با فیلتر شکن اومدم اینجا
    حالا که خوندم : به نظرمن اطلاعات نزیاد کاربردی را کپی کن تو هارد اکسترنال و به اندازه ی 100 یا 200 گیگ از هارد لبتاب را خالی بگذار بمونه برای اینکه دیگه مجبور نشی بار اضافه همراهت ببری فقط یک حالت می مونه که حجم فایل دریافتی خارج از لب تاب خیلی خیلی زیاد باشه که اونم با یک مموری بالا می شه حلش کرد
    البته یک نظره
    باید گفت که صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
    خوش باشی و برقرار
    ————————–
    امیدوارم این مشکل فیلترینگ برطرف بشه. هارد من کوچیکه و همیشه برای بک‌آپ گرفتن همرامه. وزنش زیاد نیست.

  6. علی بنی :گفت

    hi
    how do you do ?
    ————–
    Fine and very busy.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s