رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

۱- نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید.

این بیت سایه تنها چیزی بود که می‌خواستم بنویسم برای سال نو. ولی اتفاقی افتاد که نظرم عوض شد.

۲- شب سال نو، فاصله ماه و زمین به کمترین حدش در هیجده سال اخیر رسیده بود. ساعتی پیش از تحویل سال روبروی اورژانس بیمارستان راینیر دخراف، منتظر تاکسی ایستاده بودم و توی آسمان صاف و سرد و مرطوب دلفت نگاهش می‌کردم. بزرگ و سفید و روشن. ماه آنقدر روشن هست که خودش را از میان همه نورهای رنگی این خیابان‌های روشن نشانت دهد.

۳- آیدا تب داشت. از شب قبل‌ترش با سرفه‌های شدید شروع شد و صبح روز عید رسیده بود به حدی که مسکن بخواهد. همان شب مریم بیدار شد و تیمارش کرد. مادر. صبح حالش بهتر بود. ظهر بی‌حال شد. توی بغلم خوابید. عصر خواستیم ببریمش دکتر. حالش بهترشد. نرفتیم. شب کسل شده بود. لباس پوشیدیم. سرحال شد. این‌بار اما تردید نکردیم و رفتیم. دکترهای اینجا به جای دارو، امید می‌دهند. گفت نگران نباشید. ویروسی است. اگر بیش از سه روز ادامه پیدا کرد بیایید برای معاینه بیشتر.

۴- سرم خیلی شلوغ است. یک سال دیگر وقت دارم که باید صرف نوشتن پایان‌نامه و مقاله کنم. کارهای تزم هنوز تمام نشده. افسردگی را هم که از میل بیش از اندازه‌ام به خوردن متوجه‌اش شده‌ام. همه این‌ها روی هم که جمع می‌شود آرزو می‌کنم کاش دختر یک ساعتی می‌نشست و آرام می‌گرفت تا یک گوشه از کارهایم را جمع کنم. ولی دختر، بابا را نشسته و سر در گریبان نمی‌خواهد. بابایی می‌خواهد که دنبالش بدود و بغلش کند و برایش قصه بگوید. همین است که بابا وقتی خانه است، مطلقن هیچ کاری نمی‌تواند بکند الا سر و کله زدن با دختر. تضاد خواسته‌ها. بابا، دختر آرام می‌خواهد و دختر، بابای شلوغ! دختر اما وقتی مریض است آرام می‌شود و می‌خوابد و بابا را ناآرام می‌کند. شاید نوعی قانون بقای تضاد. شاید هم نشانه‌ای دیگر از تمایل ابدی و بی‌پایان بشر به آنچه ندارد.

۵- نوشتن این پست را قبل از سال نو شروع کردم. خیلی حرف داشتم و دارم برای نوشتن. همه‌اش تلخ است. نمی‌نویسم.

۶- روبروی کلیسای نتردام، مرد دورگه تکه نانی داد دست آیدا و دست کوچک دختر را گذاشت توی دستم. اشاره کرد که بالا نگه‌ش دار. چند لحظه‌ای بیشتر طول نکشید. گنجشک‌ها آمدند و نشستند روی دستمان. صورت دختر پر از خنده شد.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا, روزانه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

  1. Nasim :گفت

    همه دخترها بابای سرحال می خواهند نه افسرده! به خاطر آیدا قوی باشید.
    ——————
    سعی می‌کنم🙂

  2. یک بنی :گفت

    باور کن وقتی می نویسی -حتی اگر تلخ باشد- امیدوار می شوم تا وقتی که نوشته ای نباشد… معتاد شده ام رفیق😉
    ——————–
    مخلصیم🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s