آیدا

مادر و دختر از آلدی خرید می‌کرده‌اند. دختر چشمش افتاده به کتاب‌های رنگ‌آمیزی کودکان. کنارش هم ماشین اسباب‌بازی. هردو تا را برداشته. مادر گفته این‌طوری نمی‌شود. یا کتاب یا ماشین. دختر گفته کخاب*.

بعله! دارم فخر می‌فروشم.

* آیدا به کتاب می‌گوید کخاب!

این نوشته در روزانه ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای آیدا

  1. Nasim :گفت

    ای جانم ! این دختر با همه فرق دارد!

  2. ابيا :گفت

    خدا نگه دارش باشه

  3. یک بنی :گفت

    ای ول! کخاب ترکیبی از کتاب و کبابه؟
    ——————
    نه. فکر کنم ترجمه کتابه به هلندی!

  4. کرمونی :گفت

    خواستم آیدا رو. می گما..ازش بپرسید علم می خواد یا ثروت؟
    —————–
    همین الان پرسیدم. میگه علم می خوام! جدی می گم.

  5. علی بنی :گفت

    – استادشیمی مهربون و با اخلاق «هرچی ازش بگم کم گفتم » دوران دبیرستانم (فوق شیمی از مشهد ) ، همسایه ی برادر دکتر علی
    دکتر میشناسنشون
    خلاصه
    رفتیم مهمونی یکی از حاجی ها که از مکه اومده بود پسرمعلمم که گفتم هم سن و سال آیداس ، کنار هم نشسته بودیم از بابا ش پرسید : بابا اون چیه
    باباش گفت اون مجسمه ی ی کبوتره
    من که خواستم سر به سرش بذارم گفتم نه اون خرگوشه
    چند دقیقه گذشت
    ازش پرسیدم مهدیار اون چیه ؟
    بامزه در اومد گفت » خبوتر»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s