لحظه‌ها

دخترک عینک آفتابی زده بود و به هر کسی که از کنار صندلی‌اش رد می‌شد به فرانسوی روز به خیر می‌گفت. دوستانش که ردیف کناری نشسته بودند با هر بار «بنجور» پقی می‌خندیدند. قطار که راه‌افتاد دخترک فرانسوی عینک آفتابی بزرگش را برداشت، دفترچه کوچکش را بازکرد و راه افتاد توی کوپه.

مرد و زن محو تماشای مناظر سرسبز اطراف راه‌آهن پاریس-بوردو بودند. دختر کوچکشان آرام خوابیده بود روی دست بابا و پاهایش را دراز کرده بود روی دست مادر. دخترک فرانسوی سلام کرد و تندتند چیزهایی به فرانسه گفت. هیچ‌کدامشان نفهمیدند. مرد به انگلیسی توضیح داد که فرانسه نمی‌دانند. دختر به انگلیسی صحبت کرد: «چند ماه دیگر ازدواج می‌کنم. برای مهمانی قبل از ازدواجم که با دوستان دخترم دور هم جمع می‌شویم و نمی‌دانم به انگلیسی اسمش چیست…» «بچلر پارتی…» «بله. با دوستانم قرار گذاشته‌ام که همه مسافران قطار را ببوسم و ازشان امضا بگیرم» و منتظر، نگاهشان کرد. مرد و زن به هم نگاه کردند و خندیدند. دفتر را امضا کردند، دختر را بوسیدند و برایش بهترین‌ها را آرزو کردند.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای لحظه‌ها

  1. کرمونی :گفت

    این پاریسیها بازیهایی دارند. اینا یک کوه امضا جمع می کنند و از دولت پول می گیرند و گویا دردسر می شوند برای پاریسیها . حالا نمیدانم چرا و چگونه اما به من روز اول گفتند هرگز امضا نکن. که دولت فردا بازخواستت می کند و این حرفها. از این چرندیات. نمی خوام دیدتون رو عوض کنم اما فکر کردم شاید باید بگم.
    ————————-
    البته بعید نیست. ولی این یکی این‌قدر شاد و خوشحال بود که من اصلن شک نکردم.

  2. یک بنی :گفت

    چه نذر باحاالی😉 تقبل الله یا شیخ!

  3. ابيا :گفت

    به به پس روي ماهت بوسيدني شده الان
    ——————-
    بوسیدنی بوده😀

  4. هادی :گفت

    1)فال حافظ:
    خیال حوصله بحر میپزد ؛ هیهات
    چهاست در سر این قطره خیال اندیش
    2)ولی خدایی عجب کلکسیونیه این امضاها .
    3) این پاریسم فک کنم مثل اینجا اول امضا میگیرن بعد متنشو تنظیم میکنن.
    به یارو میگن ازاین راه نرو ، اوناییکه سه تا تخ…دارن یکیشو میکشن . میگه من که دو تا دارم . میگن مشکل همینه اول میکشن بعد میشمارن.
    4) دکتر مطلباتو میخونم ؛ با ولع ؛(حتی صفحه دوستات ) اما شرمنده دیدگاه نمیذارم .
    —————————-
    لطف می‌کنی همشهری. مخلصیم.

  5. علی بنی :گفت

    خیلی قشنگ بود
    به نظر من این رخ داد روح لطیف و خاطر آسوده اون دختر را نشون می ده
    خیلی خوب بوده خوشبحال دختره
    دمش گرم

  6. علی :گفت

    قشنگ بود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s