معلم

زاهدان بودم. کنگره مهندسی شیمی. دانشگاه همه سعی‌اش را کرده بود تا کنگره را آبرومند برگزار کند و الحق که سنگ تمام گذاشته بودند. زمان استراحت بین سخنرانی‌ها بود و با استادم -دکتر گودرزنیا- حرف می‌زدیم. «سلام استاد!». دو تا آقای میان‌سال آمدند و پریدند وسط صحبت ما. من را به هیچ انگاشتند و دکتر را بغل کردند. از محسنات استاد بودن در دانشکده مهندسی برای آدمی که هیچ وقت اسم دانشجوهایش یادش نمی‌ماند این است که می‌تواند به همه بگوید: «سلام مهندس». مهندس‌ها با استاد خوش و بشی کردند و یادی از سالیان خوش دانشجویی و گوشه‌ای از موفقیت‌های فعلی. عکسی هم به یادگار گرفتند و رفتند. دکتر گودرزنیا را اگر دیده باشید می‌دانید که چه دوستتان داشته باشد چه ازتان متنفر باشد، خواه خوشحال باشد و خواه غمگین، چیزی در چهره‌اش نمایان نیست. آن لحظه اما حس شادی و افتخار از تک‌تک سلول‌هایش فوران می‌کرد.

دوست دارم روزی این حس را تجربه کنم.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای معلم

  1. ابيا :گفت

    حس بغل كردن؟
    بعد اون وقت چه جوري باشه؟مثل من و روحي؟يا نرم و تازك تر مثل علي نادري؟يا….
    ——————-
    ترجیحن نرم و نازک.

  2. یک بنی :گفت

    آقا این حس خیلی خوب را من هم طالبم!
    مخلص ابیا و روحی و خودت هم هستیم!
    —————
    ما بیشتر!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s