قدح خاطرات

۱- تصویرها توی سرم می‌چرخند. خیلی خیلی تصویر. شاید اگر مثل دامبلدور یک قدح خاطرات داشتم به شکل همان مایع نقره‌ای از شقیقه‌هایم بیرون می‌کشیدمشان و می‌ریختم توی قدح. این وبلاگ هم -برای خیلی از ما- کار همان قدح را می‌کند.

۲- چند روز پیش توی راه برگشت به خانه از کنار کانال که رد می‌شدم طرح یک داستان به ذهنم رسید. داستان یک پدر و دختر که سرنوشتی دارند نزدیک به هم. شروعش با رکاب زدن یک دختر موفرفری بود روی دوچرخه کنار کانال اصلی دلفت. سبکش هم فلش بک و فلش فروارد بود. شب برای مریم تعریف کردم. چیز بی سر و ته و مسخره‌ای شد. مریم کلی خندید و مسخره‌ام کرد. هنوز هم فکر می‌کنم طرح خیلی خوبی بود. ایرادش این بود که نباید روی کاغذ می‌آمد. باید همان‌جا برای خودم -برای خود خود خودم- نگهش می‌داشتم.

۳- کلمات کافی نیستند برای شرح بعضی تصاویر. تکنولوژی هم آن‌قدری پیشرفت نکرده که خاطرات را مستقیمن ویژوالایز کند. جمله اول را اصلاح می‌کنم: بعضی خاطرات را باید بدون کلام تعریف کرد. اسمش را مثلن بگذاریم خاطرات و تصورات صامت. این‌ها را اگر تبدیل به جمله بکنیم -متأسفانه- خراب می‌شوند. مثل همان طرح داستانی که ذکرش رفت.

۴- اصلن خراب بشوند! خاطره‌ی خودم است. خوش دارم بنویسمش تا شکلش عوض شود. اصلن برای دیگران شکلی نداشته که بخواهد خراب شود.

۵- سایه زردآلوها خنک است و چسبناک. بچه‌ها همه رفته‌اند. منم و صندل قهوه‌ای کوچکم. ایستاده کنار نرده‌های مهد، منتظر صدای صد دولوکس آبی. کله‌ام را از لای نرده‌ها رد می‌کنم و حس خوش آزادی می‌آید سراغم. فکر کنم کسی هم آن حوالی گفت «خوب خودت برو خونه». مسیر را بلدم. دور نیست. میانبر است. راه می‌افتم. پشت استادیوم. نه جاده‌ای هست و نه خانه‌ای. چند تایی سنگ‌چین هست که در آینده می‌شود ساختمان اداره کشاورزی. همان‌ها را نشان کرده‌ام که راه را گم نکنم. آفتاب ظهر استهبان تند است. گرمم شده. پرنده پر نمی‌زند. ترسیده‌ام. بغض‌کرده‌ام. صدای موتور می‌آید. برمی‌گردم سمت صدا و هم‌زمان جیغ می‌کشم «باباعلی». می‌گوید «بابا جون». مثل همیشه. توی صدایش نگرانی هست و خوشحالی و خیالم راحت شد. بی‌شماتت. چهاردست و پا از موتور بالا می‌روم و می‌نشینم روی باک. خطرناک است این کار. آیدا را هیچ وقت آن‌جا سوار نخواهم کرد. مثل همیشه تا برسیم خانه برایم حرف می‌زند. یادم نیست چه می‌گوید. صدایش لحن معلمی دارد. آوای معلمی دارد از صدای آدم‌ها می‌رود. شاید نسل آدم‌هایی که صدایشان آوای «آموزگار» داشت رو به انقراض است.

۶- سحر ماه رمضان است. نشسته‌ایم دور چراغ علاء‌الدین. مال ما نه جادو می‌کند و نه غول دارد. بوی نفت دارد و گرما. یک داستان بچه‌گانه بود که خرگوش و موش و مورچه و گنجشک و چند تا جانور کوچک دیگر خودشان را زیر چتر یک قارچ جمع کردند تا زیر باران خیس نشوند. یادتان هست؟ که نتیجه اخلاقی‌اش چتر دوستی بود و این‌ها؟ آن چراغ نفتی و ما چهارتا آدم دورش تجسم همان داستان بودیم. نزدیک اذان است. باباعلی چایی می‌ریزد. یک دستش چایی است و یک دستش سیگار. سیخ را هم از سوراخ دلق چراغ رد کرده تا کنار شعله سرخ شود. یک پک به سیگار و پکی به لوله و لبی به استکان. بست کوچکی هم پیچیده لای خمیر نان برای بلعیدن قبل از اذان. غذایمان را خورده‌ایم و صحنه را تماشا می‌کنیم و می‌خندیم. باباعلی هم می‌خندد. خوشیم دور هم!

۷- با تلمبه دستی از بشکه دویست و بیست لیتری سبز و سیاه آخر حیاط گازوییل می‌کشم. می‌برم توی آشپزخانه و می‌ریزمش توی مخزن آب‌گرمکن. شیر کوچک برنزی را باز می‌کنم. تنظیمش می‌کنم روی فلوی مناسب. گازوییل که جمع شد با کبریت روشنش می‌کنم. تا آب گرم شود می‌روم داخل اتاق. باباعلی و مامانی نشسته‌اند و گپ می‌زنند. باباعلی ناهار می‌خورد. مثل همیشه تنهایی. ناهار را ما از مدرسه که می‌آییم می‌خوریم. باباعلی که فهمیده قصد حمام رفتن دارم شروع می‌کند به نقل یک خاطره. «یکی از دوستامو داره کور میشه. رفته دکتر. دکتر گفته وقتی جوون بودی خیلی استمناء می‌کردی». بعد به من نگاه می‌کند. منتظر است تأثیر داستان را در چهره‌ام ببیند. سری تکان می‌دهم به تأسف. چیزی نمی‌گویم. می‌فهمد که داستانش آنقدری که باید اثرگذار نبوده. می‌گوید می‌دانی استمناء چیست. البته که می‌دانم. می‌گویم کتاب‌های جوانان چرا؟* را خوانده‌ام و چیزهایی یاد گرفته‌ام. می‌گوید «مواظب باش تأثیر منفی نذاره!».

۸- با مریم از شیراز برگشته‌ایم. آمده‌ام خانه. باباعلی از نتایج و مراحل آزمایش ژنتیک می‌پرسد. می‌گویم هنوز نیامده. یک نمونه نطفه هم باید ببرم. ظرف سفید دردار را نشانش می‌دهم. نگاهم می‌کند و با نگرانی می‌گوید «مواظب باش ادامه پیدا نکنه!».

۹- شب گرم تابستان. همسایه‌مان از باباعلی خواهش کرده که پسرش را نصیحت کند. پسر هر روز داد و بیداد راه می‌اندازد و زن می‌خواهد. شرعی البته. باباعلی بعد از یکی دو ساعت برگشته. پسرعمویم هم هست. باباعلی همه برداشتش از این قصه را در این جمله خلاصه می‌کند: «این زن نمی‌خواد، زن می‌خواد». زن دوم را که می‌گوید دستش را مشت می‌کند و عمود به سینه‌اش نگه می‌دارد. ما از خنده روی زمین پخش شده‌ایم و مامانی باباعلی را دعوا می‌کند. باباعلی خیلی جدی در دفاع از خودش می‌گوید «اینا دیگه بزرگ شدن».

۱۰- ادامه دارد…

پی‌نوشت: کتاب‌های «جوانان چرا» مزخرفاتی است که بعضن هیچ پشتوانه علمی ندارد. برای مطالعه در زمینه تأثیرات -مثبت و منفی- خودارضایی به کتاب‌های علمی مراجعه کنید.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.