دختر بابا

از دانشگاه برگشته‌ام خانه. دست و پاها را شسته‌ام. آیدا نشسته روی صندلی جلوی کامپیوتر یوتیوب می‌بیند. می‌روم کنارش. آرام زیر گوشش می‌گویم: «امروز نیومدی پیش بابا». زود از صندلی پایین می‌رود. می‌گوید: «خوب بیا بشین». می‌نشینم روی صندلی. دستم را می‌گیرد و خودش را می‌کشد بالا. می‌نشیند روی پاهای بابا. سرش را تکیه می‌دهد به سینه‌ام. دستم را محکم می‌گیرد توی دست چپش و انگشت شست دست راستش را می‌مکد. چشم‌هایش را هم می‌بندد. کیف می‌کند دختر. قلب بابا هم گرم می‌شود.

این نوشته در برای آیدا, روزانه ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای دختر بابا

  1. ابيا :گفت

    خوش باشين كنار هم

  2. ناشناس :گفت

    دلم برای پدرم که سالهاست زیر خاک آرمیده، خیلی تنگ شد.
    ——————
    خدا رحمتشون کنه.

  3. پری :گفت

    آفرین هم به دختر و هم به پدر.
    ————–
    آفرین به کامنت🙂

  4. کرمونی :گفت

    آخ که دختر برای پدر چقدر عزیز است. سایه تون مستدام
    ————–
    ممنون🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s