داستان های داداش کوچیکه

ما پنج تا برادریم و دو تا خواهر. من -بابای آیدا- ارشدم و رضا -که در خانه آقا رضا صدایش می کنیم- ته تغاری. یک بار برای معرفی آقا رضا به یکی از دوستان گفتم: «از نظر ظاهر و هوش و استعداد مثل منه. فقط مؤدب تره و باکلاس تر». آقا رضای افتخاری مؤدب و باکلاس قصه ما خودش قصه هم می نویسد و البته که خوانده هم می شود. گفتم شما هم بی نصیب نمانید از کارهای آقا رضا. این هم لینکش. کامنت هم یادتان نرود.

این نوشته در روزانه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای داستان های داداش کوچیکه

  1. mandalacircle :گفت

    می خونیم. کامنت هم می ذاریم!
    —————
    لطف می‌کنید.🙂

  2. یک بنی :گفت

    معرفی جالبی بود! حتما می خونیم.

  3. کرمونی :گفت

    بابای ایدا دیگه خاطره نداره؟ کجاست ما منتظریم
    ———————
    خاطره که خیلی زیاده. ولی این نوشتن تز وقت نمیذاره برای بابای آیدا.

  4. ناشناس :گفت

    این تز تموم نشد؟
    ——————–
    نه هنوز. یواش یواش خودمم دارم ناامید می‌شم ازش!

  5. کویری :گفت

    نه تموم میشه. می دونم.

  6. کویری :گفت

    ok. you are still busy! how long?

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s