بهانه‌هایی برای زندگی

۱- صبح، چشمم را که باز کردم، دیدم آیدا بیدار کنارم دراز کشیده انگشت شست دست راستش را می‌مکد و با دست چپش صورتم را نوازش می‌کند.

۲- سرش را گذاشته روی بازویم. دارم برایش قصه‌ی آیدا کوچولو را تعریف می‌کنم. داستان تولد خودش. یک جای داستان ژن موعظه کردنم غلبه می‌کند و شروع می‌کنم که «آره بابا. بوسیدن خیلی خوبه. همه‌ی آدمایی که همدیگه رو دوست دارن، خیلی باید همدیگه رو ببوسن. مثل من و مامان که دوست داریم و همیشه بوس‌ت می‌کنیم». با دقت گوش می‌کند. حرفم که تمام شد دو دستی صورتم را می‌گیرد می‌کشد طرف خودش و دوبار محکم و آب‌دار ماچم می‌کند!

این نوشته در بهانه‌هایی برای زندگی, برای آیدا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s