حال خوش

اولین مقاله‌ام همین چند وقت پیش چاپ شد. در مجله انرژی. الان گشادی‌ام می‌آید لینکش کنم. از روز اول حتی قصد نوشتنش را هم نداشتم. به چشم بدنسازی قبل از مسابقه اصلی می‌دیدمش. فشار هانس بود که شروع کردم به نوشنش و باز فشار هانس بود که هر بار مطلب جدیدی اضافه‌اش کردم. هر کاری که پیش می‌آمد این مقاله اولین گزینه بود برای کنار گذاشته شدن. نوشتنش آن قدر طولانی شد که هر بار دیدنش حالم را به هم می‌زد. یک بار نشستم و خیلی جدی و با تمام توان، در حد امکان سر هم بندی‌اش کردم و دادمش به هانس. گفتم این را بفرستیم برای داوری و خلاص. هانس خواند و خیلی شل و ول قبول کرد. قبل از فرستادن اما نظرش عوض شد. گفت بدهیمش به دوستم بخواند و نظرش را بگوید. دوستش هلند نبود و یکی دیگر را معرفی کرد. مقاله را فرستادیم به دوستِ دوستِ هانس. هدزر فان در کوی. خواند و مؤدبانه گفت خوب است. با کمی تصحیح می‌توانید چاپش کنید. قرار ملاقاتی گذاشتیم برای یک عصر سه‌شنبه که شد عصرهای سه‌شنبه برای چهار ماه! پیرمرد خسته و بیمار هلندی هر سه‌شنبه در سرمای استخوان‌سوز زمستان هلند می‌آمد دانشگاه و با انرژی یک جوان جویای علم با من پیرمرد بی‌حوصله بحث می‌کرد. هشت صفحه اضافه شد به مقاله‌ای که از اول هم طولانی بود. اسم پیرمرد نیک و مجرب هلندی هم البته رفت در کنار من و هانس که بار اولمان بود در این زمینه چیزی می‌نوشتیم. پیرمرد البته که چشم ما بود. از آن جنسی که آدم را باورمند می‌کند به طبیعت نیک انسانی. اصلِ آقا معلم. چشمان هوشیار و لبخند آرام و صبر و صبر و صبر. نوشته‌مان دیگر دوست‌داشتنی شده بود. مقاله یک بار برگشت به دلیل درازی. کوتاهش کردم بعد از کلی چک و چانه با پیرمردها. دوباره فرستادیم و چاپ شد.

امروز صبح هانس ایمیلی را برایم فروارد کرده از ادیتور یک ناشر مطرح کتاب‌های مهندسی. بالای ایمیل هم -به قول اداره‌جاتی‌ها- پاراف کرده: «انتظار می‌رفت!». این هم جمله‌ای از همان ایمیل:

I am impressed by your paper, “Exergy analysis of underground coal gasification with simultaneous storage of carbon dioxide”, in Energy and I would like to invite you (and your colleagues and collaborators as appropriate) to write or edit a book for publication …

برای من البته انتظار نمی‌رفت. همین غیر منتظره بودنش خوشحالیم را چند برابر کرده.

این نوشته در خاطرات بابای آیدا ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

9 پاسخ برای حال خوش

  1. Nasim :گفت

    آفرین بابای آیدا! ما به شما افتخار می کنیم!

  2. Zara :گفت

    ساعت ۱۱ صبح روز جمعه هست و من هنوز نرفتم مدرسه -همون سر کار- این هفته را خوب کار کردم اما خسته شدم اینه که هر چی می کردم انرژی رفتن نبود امروز. این نوشتت را خواندم و پر شدم از انرژی. برم سر کار و بقول این خارجی ها I am so proud of you

  3. Ehsan :گفت

    ممنون. ما هم به شما افتخار می‌کنیم خانم دکتر

  4. کویری :گفت

    یعنی میشه منم همین نتیجه رو بگیرم؟ نه بابا ما که بابای ایدا نیستیم

  5. Ehsan :گفت

    چرا که نه؟ اصلن چرا همین نتیجه؟ خیلی بهترشو می‌گیرید. مطمئنم.

  6. کویری :گفت

    یعنی هنوز این حال خوش ادامه داره؟

  7. ناشناس :گفت

    تبریک میگم احسان جان. به امید موفقیت های بیشتر.

  8. Ehsan :گفت

    ممنون علی جان.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s