چشم به آسمان

«Never love a wild thing, Mr. Bell,» Holly advised him. «That was Doc’s mistake. He was always lugging home wild things. A hawk with a hurt wing. One time it was a full-grown bobcat with a broken leg. But you can’t give your heart to a wild thing: the more you do, the stronger they get. Until they’re strong enough to run into the woods. Or fly into a tree. Then a taller tree. Then the sky. That’s how you’ll end up, Mr. Bell. If you let yourself love a wild thing. You’ll end up looking at the sky.»

هیچ وقت به یک موجود وحشی دل نبند آقای بِل. اشتباه دکتر همین بود. هر چیز وحشی‌ای را می‌کشید و می‌آورد خانه. یک بار شاهینی با بال مجروح. یک بار هم یک گربه وحشی دم‌کوتاه با پایی شکسته. ولی تو نمی‌توانی به یک موجود وحشی دل بدهی. هر چه بیشتر دل بدهی، قوی‌تر می‌شوند. تا برسد به جایی که آنقدری پرزور شده باشند که فرار کنند توی جنگل. یا پرواز کنند روی یک درخت. بعدش یک درخت بلندتر. بعدش هم توی آسمان. آخرش به اینجا می‌رسی آقای بل اگر به یک موجود وحشی دل ببندی: سرنوشتت این است که چشمت به آسمان باشد.

Breakfast at Tiffany’s, Truman Capote

این نوشته در پیشنهاد کتاب ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s